تیزر تریلر فیلم The Green Knight منتشر شد


کمپانی A24 تیزر تریلر فیلم The Green Knight را که فانتزی حماسی ماجراجویی به کارگردانی دیوید لاوری (David Lowery) است، منتشر کرد. دو پتل (Dev Patel) در نقش سر گاوین، یکی از شوالیه‌های گرد میز شاه آرتور در این فیلم به ایفای نقش پرداخته است. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

این فیلم بر اساس داستان Sir Gawain and the Green Knight است. نقش شخصیت سر گاوین پیش‌ازاین توسط لیام نیسون (Liam Neeson) در فیلم Excalibur محصول ۱۹۸۱ ایفا شده بود. این عنوان از تمام اقتباس‌هایی که پیش‌تر از سر گاوین صورت گرفته بود متفاوت است. در این نسخه لاوری، گاوین را به‌عنوان برادرزاده‌ی بی‌پروا و سرسخت شاه آرتور به تصویر کشیده است که به دنبال شوالیه‌ی سبز، بیگانه‌ای غول‌پیکر باپوستی به رنگ زمرد با بازی رالف اینسون (Ralph Ineson) می‌رود تا او را شکست دهد. مقابله با ارواح، غول‌ها، دزدان و مزدوران این سفر را برای گاوین بیش‌ازپیش چالش‌برانگیز می‌کند و همین مسئله موجب شکل‌گیری شخصیتش می‌شود و او را مجاب می‌کند تا ارزشش را به فرمانروایی و خانواده‌اش ثابت کند.

آلیشیا ویکندر (Alicia Vikander)، جوئل اجرتون (Joel Edgerton)، ساریتا چادهری (Sarita Choudhury) و شان هریس (Sean Harris) در کنار کیت دیکی (Kate Dickie) دیگر بازیگران این فیلم را تشکیل می‌دهند. لاوری به همراه توبی هالبروکس (Toby Halbrooks)، جیمز جانستون (James M. Johnston) و تیم هدینگتون (Tim Headington) تهیه‌کنندگی آن را انجام می‌دهند.

منبع: Deadline

نقد و بررسی فیلم Knives Out؛ انحطاط یک پروپاگاندا


«چاقو کشی» (Knives Out) یکی دیگر از توبرهِ آثار متوسطی است که در سال ۲۰۱۹ اکران شده‌اند و توانست نظر مثبت منتقدان و مخاطبان زیادی را جلب کند و در شاخه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی -بهترین فیلمنامه اورجینال- در آکادمی اسکار ۲۰۲۰ حاضر شود و ریان جنسن توانست به رضایت نسبی خود برسد -چه از نظر فروش و چه از منظر استقبال بینندگان-. «چاقو کشی» را باید اثری با چندین و چند روایت موازی و متقاطع تلقی کنیم که هر کدام روایت خاص خود را دارند و بعضا در حالتی موازی به روایت بخشی از داستان کمک می‌کنند و در دیگر موارد، با احتساب برخوردهای رگه‌های مانندگی، به بدنه یکدیگر می‌چسبند. فیلم را می‌توانیم جزو فیلم‌های معمایی جنایی منحصر به فردی -که وجه تمایز آن نمی‌تواند این فیلم را از منجلابی که خودش برای خود رقم زده است، نجات دهد- به حساب آوریم که سه تن از کارآگاهان برای پی بردن به راز قتلی که در خانواده‌ای ثروتمند رخ داده است، به موشکافی و تفحص می‌پردازند و باید دلیل و برهان مرگ را تشخیص دهند. درون مایه «چاقو کشی» بر پایه ساده نگری و صراحت در روایت رقم می‌خورد و در لحظه‌هایی با شیطنت‌هایی که کارگردان انجام می‌دهد، بیننده را شکنجه داده و با ذهن و روان او حداقل برای چندین ثانیه بازی کرده و او را تسخیر می‌کند. نکته دیگری که در «چاقو کشی» به چشم می‌آید لیست بلند و بالای بازیگران معروفی است که در آن هنرنمایی می‌کنند و این فیلم در کنار آثاری چون «روزی روزگاری در هالیوود» و «مرد ایرلندی» جزو‍‍ فیلم‌هایی با بازیگران پر تعدادی -از لحاظ معروفیت- است که امسال اکران شده‌اند. در ادامه به سراغ نقد «چاقو کشی» از ریان جنسن می‌رویم و وجه مثبت و منفی‌های اثرش را بیان می‌کنیم –حتی با بزرگنمایی اثر این فیلمساز آمریکایی تبار و مقایسه آن با یکی از شاهکارهای کلاسیک-. با نقد «چاقو کشی» همراه با سینما فارس باشید.

«چاقو کشی» (Knives Out) یکی دیگر از توبرهِ آثار متوسطی است که در سال ۲۰۱۹ اکران شده‌اند و توانست نظر مثبت منتقدان و مخاطبان زیادی را جلب کنند و در شاخه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی -بهترین فیلمنامه اورجینال- در آکادمی اسکار ۲۰۲۰ حاضر شود

قبل از اینکه زیر و بم فیلم را بررسی کنیم باید به سراغ نقطه ثقل این چنین آثار برویم؛ فیلمنامه. وقتی صحبتی از فیلمنامه‌های معمایی جنایی می‌شود، ذهن مخاطب به شکلی دیفالت به سراغ حدس و گمان پردازی‌های بی امان می‌رود. اول از همه مظنونین چه کسانی هستند؟ در قدم بعد قاتل کیست؟ چگونه قتل انجام شده است؟ قصد قاتل برای به قتل رساندن مقتول چه بوده است؟ اینها تنها قطعه کوچکی از سوالاتی است که بیننده در مواجهه با این چنین آثار انتظار پاسخ و جواب منطقی و معقولانه را دارد و نمی‌تواند کوچکترین حفره داستانی را تحمل کند. پس اگر نامی از اثری چون «بوی خوش زن» (Scent of a Woman) می‌بریم، ناخودآگاه مرکز گرانی آن را در سمت و سوی تیم بازیگری و هنرنمایی بی‌نقص آل پاچینوی فقید هدایت می‌کنیم و با این پارامتر اثر را می‌شناسیم. با این تفاسیر ریان جنسن -کارگردان «چاقو کشی»- در اولین اُسلوبی که باید بر دوش بکشد، فیلمنامه‌ای بی نقص و عاری از هر گونه حفره‌ای است که باید تحویل مخاطبینش دهد. اولین بحث خود را از فیلمنامه شروع می‌کنیم. فیلمنامه «چاقو کشی» دارای نقوص زیادی است و با ضعف‌های کوچک و بزرگ روایی در جای جای اثر مواجه هستیم ولی به عنوان یک روایت چالش برانگیز و غیر منتظره از قتلی مشکوک و ملزم بررسی، قابل قبول به حساب می‌آید. به زبان ساده‌تر، فیلمی که باید دارای فیلمنامه‌ای باشد که مبرا از هر گونه حفره‌ای باشد، حفره‌های خود را به شکلی وصله پینه زده مشحون کرده است و با ریز بینی و توجه مضاعف بیننده، لذت یک کارآگاه بازی درست و حسابی را نمی‌دهد و به شکلی نامحسوس در گوشه و کنار می‌لنگد و گرچه باز هم به شیوه روایت و نوع خاص داستان سرایی فیلم مربوط می‌شود ولی از شدت تاثیرش بر مخاطب کاسته است که دلایل و برهان‌های خود را در ادامه بیشتر بیان می‌کنم.

ریان جنسن -کارگردان «چاقو کشی»- در اولین اُسلوبی که باید بر دوش بکشد، فیلمنامه‌ای بی نقص و عاری از هر گونه حفره‌ای است که باید تحویل مخاطبینش دهد

نکته: اگر فیلم را مشاهده نکرده‌اید، ادامه متن ممکن است داستان را برای شما اسپویل کند.

جدا از بررسی اجمالی چرایی فیلمنامه، باید به سراغ چگونه‌ای آن برویم. روایت «Knives Out» به شیوه ای طرح ریزی شده است که در همان نیمه اول فیلم، ما با ۹۰ درصد داستان راز گشایی شده قتل آشنا می‌شویم. در هر لحظه گمان می‌کنیم قصد کارگردان چیزی بیشتر از بر ملا کردن راز داستان قتل مشکوک هارلان ترومبی -با بازی کریستوفر پلامر- است. ولی کارگردان با اعتماد تمام به دنباله فیلمنامه‌اش، داستان را به راحتی راز گشایی می‌کند. قبل از این که ۱۰ درصد باقی مانده را بسنجیم، به بررسی آن ۹۰ درصد می‌پردازیم. اولین نما از فیلم به نمایی لانگ شات گونه از لوکیشن داستان فیلم اختصاص یافته است و در ادامه با نماهای واید و مدیومی که از سرتاسر خانه -عمارت هارلان ترومبی- گرفته شده است، آشنا می‌شویم که از همان نگاه اول می‌فهمیم که سرمایه و مال و منال آقای ترومبی در نقطه تیر راس یکی از انگیزه‌های قتل و یا سناریوهای فیلمنامه است. با یک لیوانی هم مواجه می‌شویم که کارگردان با نمایی فوکوس شده نشانه می‌دهد -اهمیت نسبی لیوان برای فیلمنامه- که ارجاعات جالبی نیز به پایان داستان با متن‌هایی که بر روی آن نوشته است، می‌زنیم. جمله از این قرار است «خانهِ من، قوانینِ من، قهوهِ من» که باز به آن می‌رسیم. فرَن –پیشخدمت ترومبی با بازی اِدی پترسن- اولین کسی که با بدن بی جان هارلان ترومبی مواجه می‌شود و او را غرق در خون مشاهده می‌کند و همه‌ی این موارد با یک موسیقی با ریتم تند و آشفته همراه شده است که بر تاثیر بیشترش بر بیننده بیافزاید. اکنون قتل رخ داده است و تحقیقات پلیس برای شناسایی قاتل و یا انگیزه خودکشی هارلان ترومبی سالخورده صورت می‌گیرد. در قدم اول تمامی مظنونین پرونده از پرستار هارلان – با بازی آنا دی آرمس که نقش اول داستان نیز می‌باشد- گرفته تا تمام اعضای خانواده ترومبی، عروس و پسر و دخترش و فرزندانشان به پیش سه کارآگاه حاضر می‌شوند و از این لحظه فیلم از حالت جنایی خود را به حالت معمایی شیفت داده و داستان پی خود را تشکیل می‌دهد و تا اینجا –که بیش از پنج دقیقه هم نشده است- روند خوبی را طی می‌کند!

روایت «Knives Out» به شیوه ای طرح ریزی شده است که در همان نیمه اولی فیلم، ما با ۹۰ درصد داستان راز گشایی شده قتل آشنا می‌شویم. در هر لحظه گمان می‌کنیم قصد کارگردان چیزی بیشتر از بر ملا کردن راز داستان قتل مشکوک هارلان ترومبی است. ولی کارگردان با اعتماد تمام به دنباله فیلمنامه‌اش، داستان را به راحتی راز گشایی می‌کند

وقتی به دیدن «Knives Out» نشستم به اولین ساختاری که مشابه آن را دیده بودم، آثار تعدادی از کارگردانان بریتانیایی در سینما بود. کارگردان‌هایی چون گای ریچی و ادگار رایت که با فیلم‌هایی به نام‌های «Snatch» و «Lock, Stock and Two Smoking Barrels» می‌شناسیم. «Knives Out» را باید تقلیدی از ترکیب کمدی با ژانر غالب بر بدنه فیلمنامه‌اش که پیشتر توسط فیلمسازان دیگری به خوبی مورد استفاده قرار گرفته است و اکنون ریان جنسن با گفتاری بی‌جا و اضافه گویی‌های مکرر دست به استفاده از آن زده است. کمدی غالب بر «چاقو کشی» نه تنها دست به تخریب جِدیت فیلم می‌زند، حتی باعث عقب انداختن ما از نتیجه گیری مناسب از وقایع فیلمنامه و اتفاقات عِلی و معلولی داستان می‌شود. یکی از بازیگران قربانی این متد نیز دنیل کریگ لقب می‌گیرد که می‌توانست نقشی جدی و هدفمند -نمونه مشابه در فیلم «دختری با خالکوبی اژدها» بازسازی شده توسط دیوید فینچر- به کاریزمای کرکترش دامن بزند و ما را با کرکتری سست گفتار در ابعاد شخصیتی‌اش تنها نگذارد. از بین رفتن دنیل کریگ که جزو نقش‌های اصلی داستان نیز به حساب می‌آید، از دیگر خراب کاری‌های ریان جنسن در جایگاه کارگردان است. هر چقدر هم بخواهیم به بطن داستان فوکوس کنیم، عنصری پیدا می‌شود که با آشفتگی تمام همه چیز را نابود می‌کند و باز هم یک حرکت به سمت عقب برای موفقیت فیلم به حساب می‌آید. تایم‌هایی از فیلم که برای بازجویی و اعتراف تک تک اعضای خانواده و به طور کلی مظنونین پرونده تلف می‌شود نیز مشکلات زیادی را به دوش می‌کشد. خب به ترتیب به سراغ آنها می‌رویم و با ذکر مثال شیوه‌های درست را جایگزین آن می‌کنیم. اول از همه روایت قتل از زبان یکایک مظنونین؛ این مقوله به خودی خود مشکلی ندارد و کلا شنیدن همین گونه موارد است که به زیبایی فیلمهای معمایی جنایی جذابیت می‌بخشد. اولین راهبردی که کارگردان می‌توانست از آن بهره ببرد، روایتی متناقض در بیان واقعه و حادثه توسط تک تک مظنونین بوده است؛ دلیل این عمل چه چیز می‌تواند باشد؟ دلیلش را می‌توانیم به عنوان تقویت عنصر گمراهی مخاطب در فیلمنامه تلقی کنیم که با استفاده درست از آن می‌توانستیم لحظات ناب تری از قرار گیری در هزارتوی معمای «چاقو کشی» را احساس کنیم و در یادمان باقی بماند چگونه فیلم با ذهن آماده و سرحالمان بازی کرده است و بیننده را به تمسخر گرفته است و در نهایت در حالی که در هزارتو گم شده‌ایم، همچون نمایشی از یک نمای واید اورهِد ما را در اوج گمراهی و سردرگمی رها کند. خیر، همچین اتفاقی نمی‌افتد و تمام مظنونین راستش را می‌گویند! کارگردان هم عین خیالش نمی‌باشد که چرا همه چیز درست و دقیق پیش می‌رود. اصولا این گونه از آثار باید در اوج اعوجاجی روایت، مسیر خود را ادامه دهند ولی ریان جنسن ترجیح میدهد در اوج صداقت مسیر خود را دنبال کند! حالا به نمونه بسیار موفق گونه روایت‌های چندگانه و دروغ گویی مظنونین از اوضاع حادثه پیش آمده می‌پیوندیم. آن نمونه موفق را باید فیلمی به نام «Rashomon» (راشامون) معرفی کنم که ۷۰ سال پیش آکیرا کوروساوای فقید آن را کارگردانی کرده است. بله از بیخ اشتباه است که اسم چنین اثری را در کنار «Knives Out» آوریم ولی باید حداقل یک مرجع درست و حسابی برای مقایسه داشته باشیم یا نه؟ «راشامون» (نقد و تحلیل این اثر را می‌توانید از این لینک مطالعه کنید) از بهترین جلوه‌گاه‌های جنایی معمایی تاریخ به حساب می‌آید. در «راشامون» ما به چهار روایت متفاوت از قتل یک سامورایی توسط یک راهزن -که هنوز هم نمی‌توان با قطعیت بیان کرد که قاتل کیست و نیاز به مقاله جدا و بررسی مو به موی داستان دارد که در این مقاله نمی‌گنجد- می‌رسیم که هر کدام توسط افراد مظنون و مورد هدف پرونده قتل انجام شده است و هر کدام با ساز خود می‌رقصند. مخاطب چاره‌ای جز قبول باخت و شکست را در برابر کارگردان ندارد –نکته جالب در این اثر نیز بهره بری کوروساوا از مخاطبان برای قضاوت در نتیجه دادگاه و پیدا کردن قاتل است که با قرار دادن مخاطب در جایگاه قاضی، این امر را محقق ساخت و با زیر پا گذاشتن دیوار نامرئی شیوه درستی را در پیش گرفته بود- .

کمدی غالب بر «چاقو کشی» نه تنها دست به تخریب جِدیت فیلم می‌زند، حتی باعث عقب انداختن ما از نتیجه گیری مناسب از وقایع فیلمنامه و اتفاقات عِلی و معلولی داستان می‌شود

خب به اولین مشکل -با بیان بهتر: پیشنهادمان به کارگردان «Knives Out» برای بهره برداری از آن در اثرش- رسیدیم و آن را بررسی کردیم. بار دیگر باز هم به کارگردان راه فرار می‌دهیم. می‌گوییم اشکالی ندارد که به پیشنهاد اول ما جواب مثبت نداده‌ای، اکنون به گام دوم می‌رویم. حالا که قرار است صداقت در اعترافات همه مظنونین را سر لوحه هدف خود قرار دهی، اشکالی ندارد ولی دیگر چرا خودت در افشا کردن راز فیلمنامه‌ات این قَدر بی‌‌قراری؟ مگر قرارمان نبود که صداقت کافی است، باز جنبش و بی‌قراری تو را کجای این قرار ذکر کرده بودیم؟ ادامه می‌دهیم؛ گفته بودیم بر ملا شدن داستان توسط کرکترهای فیلم امری خنثی در باب جهت گیری ما نسبت به اثر -خوب یا بد پنداشتن «Knives Out»- است ولی در این لحظه کارگردان است که وارد می‌شود و با زاویه دوربینش، لذت یک معمای جان دار را از مخاطب می‌گیرد و چشم‌اش را می‌بندد و همه چیز را اسپویل می‌کند! بله کارگردان «Knives Out» فیلم خودش را اسپویل می‌کند. ما به عنوان مخاطب با تمام حقایق آشنا می‌شویم و اظهارات تک تک مظنونین در ادامه یکدیگر به دقیق‌ترین شیوه جای گیری می‌کنند و مای بیننده در فلش بک‌های بی آلایش ریان جنسن همه چیز دستمان می‌آید. حتی در آن وسط لحظاتی را در اعترافات اعضای خانواده مشاهده می‌کنیم که در نکات ریزی اختلاف تشابه روایت دارند و دقیقا دلیل این چنین تفاوت‌هایی هم در فیلم اصلا معلوم نیست. کارگردان که اصلا برایش فرقی نمی‌کند داستان لو برود، پس این مسخره بازیا -مثال بارز را می‌توانم به جابه جا شدن افرادی در کنار هارلان ترومبی در حین قرار دادن کیک در پیش او بیان کنم که با روایت هر فرزند، لیندا (دختر بزرگ خانواده با بازی جیمی لی کرتیس) و والت (پسر کوچک خانواده با بازی مایکل شَنِن) متفاوت ظاهر می‌شود- برای چیست و این همان به آتش کشیدن ۹۰ درصد فیلم است. جنسن هیزم را یکی یکی به آتش مهیب اثرش می‌ا‌فزاید و آتش را بیشتر و بیشتر می‌کند. فقط کم مانده بود آن آتش رعب آور را شعله ورتر کنیم که با جنسن این اتفاق می‌اُفتد! فیلمساز پشت به پشتِ هم هیزم می‌ریزد –امان نمی‌دهد- و ما هم از لا به لای آتش بازی وسیعی که به کار گرفته است، به سر نخ‌های دیگر معما پی می‌بریم وبه راحتی مسئله حل می‌شود. انگاری ریان جنسن از حامیان نظریه تیغ اوکام است و ما نمی‌دانستیم می‌خواهد برای اثرش هم این نظریه را به کار ببرد. ما می‌فهمیم هارلان ترومبی دقیقا به چه شیوه‌ای به قتل رسیده است و این دقیقا همان چیزی بود که باید کارگردان برای فهماندنش به مخاطب، مخاطب را شکنجه می‌داد و به صورت قطره چکانی با هدف آشنا می‌کرد ولی آن چیزی که مد نظرمان بود نشد. هارلان توسط مارتا کابررا –پرستار شخصی‌اش- که مورفین را به جای داروی اشتباهی به او تزریق کرده است –نمی‌خواهم فوکوس خود را بر دلیل پیش از آن یعنی اصلا وجود نداشتن تداخل دارویی (اشتباه نبودن تزریقِ مارتا) و یا اشتباه فردی که قتل هارلان را طرح ریزی کرده بود و نبودن مورفین به جای آن داروی اصلی که با تزریق ۱۰۰ میلی گرم از آن موجب مرگ هارلان نمی‌شد، بگذارم- و هارلان با حسن نیت‌اش که می‌دانست زنده نمی‌ماند، به مارتا و خانواده‌اش دِین خود را ادا می‌کند و راه فراری برای مارتا و مرگی چون خودکشی را برای خود می‌پیچد. تمام ماجرا درست است! همه ی این موارد را تا قبل از نیمه اول فیلم متوجه می‌شوید! همچنین با سیر تا پیاز روز حادثه و اتفاقات گوناگونی که در آن روز برای هر فردی رخ داده بود که آنها هم مو لای درزشان نمی‌رود و همه چیز دقیقا درست است.

بر ملا شدن داستان توسط کاراکترهای فیلم امری خنثی در باب جهت گیری ما نسبت به اثر -خوب یا بد پنداشتن «Knives Out»- است ولی در این لحظه کارگردان است که وارد می‌شود و با زاویه دوربینش، لذت یک معمای جان دار را از مخاطب می‌گیرد و چشم‌اش را می‌بندد و همه چیز را اسپویل می‌کند

خب کارگردان به هیچ کدام از پیشنهادهای ما جواب مثبت نداد و باز هم با پافشاری بی دلیلش، بر گفتار خود مانده است. بگذریم، باید ادامه آن را ببینیم. احمقی کارآگاهان فیلم حتی شخصی به اسم کارآگاه بنویت بلنک هم جذابیت خاصی برای مخاطب ندارد. تغییر جهت دادن بُعدهای شخصیتی کارآگاهی به این شکل که در لحظات ابتدایی فیلم حتی با نداشتن کوچکترین دیالوگی، کاریزمای خاصی را القا می‌کرد و در دقایق ابتدایی وقتی به حرف آمد هم، شیوه خاص کاری او بیننده را جذب می‌کرد ولی چرا این کارآگاه کاریزمای خود را بدون مقدمه‌ای از دست می‌دهد؟ آها فهمیدم دلیلش برای این است که چون او –کارآگاه بلنک- می‌د‌اند قاتل داستان ما مارتا کابررا است و فقط می‌خواهد او را واتسن (دستیار شرلوک هلمز در سری داستان‌های شرلوک) برای خود بنامد که در کنارش باشد و به راحتی دست او را رو کند ولی اینها باز هم هیچکدام به تحول شخصیتی او ربطی ندارد. از همه مهمتر، کارآگاهی بدین سان حرفه‌ای، باید به اولین فرضش (حتی اگر پر رنگ‌ترین آنها هم باشد) بدین شکل اعتماد داشته باشد و خود را به بیراهه بزند؟ نه منطقی نیست. سوییچ کرکتر کارآگاه بلنک از دیگر موارد بیهوده و بی‌دلیل ریان جنسن لقب می‌گیرد. مارتا نیز از آب گل آلود ماهی می‌گیرد و حتی اگر بگوییم کارآگاه بلنک از کاری که او کرده بود آگاهی داشت، دو کارآگاه دیگر –که حتی این دو کارآگاه، از مسئولین مرجع این پرونده بوده اند و بلنک صرفا توسط فردی استخدام شده بود که کمک حال آنها باشد- که باید در همه حال تماما کم خردی خود را به روشنی به نمایش بگذارند؟ نه این مورد نیز قابل قبول نمی‌باشد و حتی اذیت کننده‌ است و در حد شعور فیلمی با این نوع طرز بیان نیست و گرچه ما با بی‌گناه ماندن مارتا ناراضی نمی‌باشیم ولی به چه قیمتش را چرا. به معنای واقعی کلمه کارگردان سعی کرده است از یک سوی بام نیوفتد و در همین حین که در حال احتیاط کردن است، پایش لیز خورده است و از سوی دیگرِ بام افتاده است!

به معنای واقعی کلمه کارگردان سعی کرده است از یک سوی بام نیوفتد و در همین حین که در حال احتیاط کردن است، پایش لیز خورده است و از سوی دیگرِ بام افتاده است!

«Knives Out» را با تماما ناامیدی در حال ادامه دادن بودم که دقیقا در نیمه داستان به یک رگه‌هایی از امیدواری رسیدم. آن رگه‌های امیدواری را می‌توانم اضافه شدن کرکتر کریس ایونز به داستان به حساب آورم. نه به دلیل این که بازیگر خوبی است و جان تازه‌ای به فیلم داده است –به دیگر آثاری که موفق به نقش آفرینی در آنها شده است، کاری ندارم ولی در کل بازیگر مورد اعتمادی در هالیوود است و تا حدودی به موفقیت‌های نسبی در نقش آفرینی‌هایش رسیده است- ، بلکه به این دلیل که با افزودن کرکتر رنسوم به داستان، همزمان اختلافات خانوادگی هم اضافه می‌شود و به عنوان چاشنی بی‌وقت و موقع خود را نشان می‌دهد. موردی که باید زودتر از این‌ها به آش شله قلمکار فیلمنامه افزوده می‌شد ولی دیر به وقوع می‌پیوندد. از دیرکردی که در ارائه این مورد توسط کارگردان رقم خورده است می‌گذریم و آن را قبول می‌کنیم. دعواهای خانوادگی خاندان ترومبی از لحظات جذاب فیلم محسوب می‌شود که رنسوم استارت آن را می‌زند و داستان را جان تازه‌ای می‌دهد که به دنبال آن خواندن وصیت نامه هارلان ترومبی توسط وکیل شخصی او است که به امیدواری دوباره ما کمک می‌کند و مسیر موفقیت‌های نوظهور فیلم را نمی‌سوزاند. بخشیدن تمام اموال هارلان ترومبی به مارتا کابررا جزو کلیشه‌ترین لحظات فیلم لقب می‌گیرد ولی چه کنیم، باید به همین هم راضی باشیم و با آن کنار بیاییم. خب تا الان قضیه از چه قرار است؟ با ورود رنسوم موج اختلافات هم به مانند سونامی می‌آید؛ وصیت نامه خوانده می‌شود و همه‌ی اموال هارلان به مارتا اهدا می‌شود؛ اعضای خانواده هارلان به شدت شاکی از اتفاق افتاد پیش آمده و شوکه شده از تصمیم پدر بزرگ فیلمنامه. لحظات آرام جای خود را به جنجال‌هایی در باب ارث و میراث و پول می‌دهند و فیلم وارد فاز جدیدی می‌شود. فازی که برای هیچ کدام از اعضای خانواده مهم نیست که قاتل کیست و اصلا پدرشان مرده است، بلکه فقط زامبی گونه ارث خود را می‌خواهند. اگر یادتان باشد دیالوگی از ریچارد –با بازی دان جانسن و شوهر لیندا دختر بزرگ هارلان- در طول اعترافات او گفته شده است؛ او اذعان داشت که مارتا جزوی از خانواده ترومبی است و باید در جمع آنان حضور پیدا کند و اظهار نظر کند. با توجه به نگرشی که هر یک از اعضای خانواده نسبت به مارتا داشته‌اند –تا قبل از خواندن وصیت نامه- ، همه چیز مثبت و خوشایند بود و همچنین با توجه به موضع اعضای خانواده نسبت به رنسوم -پسر لیندا- که همه از او حتی والدینش، ناراضی بودند را در دو سوی فیلمنامه داریم. در این لحظه بار دیگر فیلم مسیر درست را پیش می‌گیرد و با ترکیب بهترین و بدترین اعضای خانواده ترومبی، شیمی خوبی را رقم می‌زند.

افزودن کرکتر رنسوم به داستان، همزمان اختلافات خانوادگی هم اضافه می‌شود و به عنوان چاشنی بی‌وقت و موقع خود را نشان می‌دهد. موردی که باید زودتر از این‌ها به آش شله قلمکار فیلمنامه افزوده می‌شد

کارآگاه بازی تازه به حس و جان می‌رسد و «Knives Out» با شیوه روایت جدیدش، زیبا به نظر می‌رسد. نیمه دوم فیلم با یک امیدواری شروع می‌شود و ادامه می‌یابد. نتیجه مکالمه مارتا و رنسوم نوید یک همکاری مفید را برای راز گشایی فرد ناشناسی که از اول داستان به خوبی مخفی شده بود، می‌دهد. موردی که بهترین کرکترِ مظنون فیلم را به نام خود می‌کند و به راحتی از تمام مظنونینی که حاضرند و اعتراف کرده‌اند، بهتر ظاهر شده است. کرکترهایی که باید مثل کرکتر مخفی داستان ما، شخصیت پردازی می‌شدند و در تمامی شخصیت های فیلم، غایتمان ناپدید می‌شد. نمونه موفق را میتوانم به فیلم «مظنونین همیشگی» (The Usual Suspects) اشاره کنم که با رویه درستی که در معرفی تک تک مظنونین در پیش گرفته بود، توانست بارِ معمایی داستان را بیش از پیش قوت بخشد و بیننده در بین تمامی مظنونین گمراه شود و قاتل را تشخیص ندهد. این نقطه ضعف نشان دهنده عدم توانایی کارگردان برای هندل تمامی متهمان قتل پرونده هارلان ترومبی است که حتی جنسن نیز از این ضعف با خبر بود و مشاهده کردیم که در همان نیمه ابتدایی فیلم، ۹۰ درصد (اشاره به ۹۰ درصد فیلم که به آتش کشیده بود!!) مظنونین را حذف می‌کند و بیننده به افرادی جز مارتا -که از زاویه دوربین با کاری که کرده بود آشنا بودیم- و رنسوم و حتی فرن -پیشخدمت هارلان ترومبی- شک ندارد و جنسن خیال خود را در همان ابتدا راحت می‌کند و با بدترین نحو حفره‌های را می‌پوشاند. دیگر موردی که ضعف به حساب می‌آید، نبود محتوای لازم برای ۱۳۰ دقیقه‌ای است که فیلم کاور داده است. سکانس‌های بیهوده زیادی خود نمایی می‌کنند و فقط جز وقت گرفتن هدف دیگری ندارند. ما به عنوان بیننده چندین بار با جنگ و جدل خانواده ترومبی برای ارث و میراث رسیدن به ارثی که حق شان است -اموالی که اکنون در دستان مارتا خرامان کنان می‌روند- مواجه شدیم ولی باز هم از چندین روش با پیگیری های چندین باره آنان در طول فیلم روبه رو می‌شویم. یک بار مگ ترومبی (با بازی کترین لنگفورد و در نقش نوه پسری هارلان) با تماسی که با مارتا می‌گیرد و بار دیگر والت بر سر راهش ظاهر می‌شود و باز هم همان خواسته –اهدا کردن ارث و میراث به خاندان ترومبی- را بیان می‌کند که همه و همه از لحظات پوچ و بی‌ثمرِ فیلم برداشت می‌شوند.

نیمه دوم فیلم با یک امیدواری شروع می‌شود و ادامه می‌یابد. نتیجه مکالمه مارتا و رنسوم نوید یک همکاری مفید را برای راز گشایی فرد ناشناسی که از اول داستان به خوبی مخفی شده بود، می‌دهد

در نقد یکی از بهترین آثاری که امسال -سال ۲۰۱۹- بر پرده سینما تکیه کرده بود، «فانوس دریایی» («The Lighthouse» از رابرت اگرز که نقد آن را می‌توانید از این لینک مطالعه کنید)، گفته بودم که فانوس دریایی باعث کور شدن افریم وینزلو شده بود و به دنبال آن نابودی را برای او رقم زده بود. وینزلو تنها یک هدف را در ماورای ادراک ذهنی‌اش مشاهده می‌کرد و تنها خواسته‌اش رسیدن به آن بود که در نهایت سرنوشتی جز مرگ را در پی نوشتِ دفتر سرنوشت زندگی نامه‌اش نمی‌توانست یادداشت کند. اکنون به «Knives Out» برمی‌گردیم؛ ریان جنسن برای سوپرایز پایانی داستانش -اثبات بر قاتل بودن رنسوم و بر ملا کردن نقشه‌های او و بیگناهی مارتا کابررا- همه چیز را به آتش کشید و با خاکستر هیزم‌هایی که برای زبانه کشیدن شعله آتش فیلم اضافه کرده بود، قصد اجرای آخرین فن رزمی -ناک اوت کردن مخاطب- را داشت ولی درست در زمانی که آتشی برای نمایش باقی نماند و خاکستر همه جا را فرا گرفته است. او همچون بچه‌های خردسال بی‌صبرانه در پی متعجب ساختن مخاطب خود بود ولی هزینه این عمل را محاسبه نکرده بود. راز گشایی نهایی پرونده همان فانوس دریایی‌ای است که وینزلو و توماس ویک را متحیر خود ساخته بود و آنان دیوانه‌وار برای رسیدن به آن می‌رقصیدند! اکنون در جایگاه آنان ریان جنسن را داریم که همانند این دو نفر برای مقصود نهایی خود –پیدا کردن قاتل حقیقی- دیگر موارد را فراموش می‌کند (مواردی چون بهره برداری مفید از تک تک مظنونین پرونده و حذف هجو گویی‌های فیلمنامه و اضافه کردن خرده پیرنگ‌های داستانی چالش برانگیز برای پر مایه کردن فیلمنامه). اکنون به پرده پایانی میرسیم. اولین رویه غلط کارگردان را از بین بردن دیگر مظنونین پرونده معرفی کردیم و برای آن چندین راهکار معرفی کردیم. دومین رویه غلط فیلمساز مربوط به ساده فرض کردن مخاطب خلاصه می‌شود. بگذارید دقیق‌تر نگاه کنیم. تا قبل از نیمه اول داستان با قاتل -مارتا کابررا- آشنا می‌شویم و ثانیه به ثانیه قتل و اتفاقات پیش آمده را مشاهده می‌کنیم و بر همه چیز آگاه می‌شویم. ولی دقیقا بیش از نیمی از تایم فیلم باقی مانده است؛ کارگردان که راز خود را لو داده است پس دیگر زمان باقی مانده فیلم که کم هم نمی‌باشد برای چه چیزی است؟ با یک محاسبه سر انگشتی دو دو تا چهار تا به این فرضیه می‌رسیم که کاسه‌ای زیرِ نیم کاسه است. حتما قاتل داستان ما –مارتا کابررا- نمی‌باشد و مطمینا یک اتفاقات دیگری در ادامه مخصوصا در پرده پایانی -با توجه به نمونه آثار مشابه- فیلم خواهد افتاد. از این فرضیه، -که احتمال وقوع آن هم در ذهن مخاطب بسیار بالا می‌رود- بیننده خود را برای یک پایان بندی غیر منتظره آماده می‌کند؛ برگ برنده فیلم لو می‌رود و کارگردان با هیچ عملی نمی‌تواند بیننده را شوکه کند. خب حالا پیش خود می‌گویید کارگردان چطور می‌توانست از این عمل -پیش بینی مخاطبان در باب پایان فیلم-  جلوگیری کند و به عنوان یک پادزهر به فیلم خود تزریق کند؟ خب کارگردان میتوانست اولین راز پرونده را -یعنی فهمیدن بیننده از قاتل اولیه داستان که مارتا است- در نیمه دوم تایم لاین فیلم به نمایش بگذارد و آن را راز گشایی کند و درست در زمانی که بیننده درگیر اولین سناریو پرونده قتل هارلان ترومبی است، قاتل اصلی –رنسوم- را معرفی کند و دومین سناریو نیز با وقفه کمی نسبت به اولین سناریو، به وقوع بپیوندد. حالا نگاه کنید ریان جنسن در حقیقت چه نوع شیوه‌ای را پیش گرفته است؛ او در نیمه اول فیلم (حتی نرسیده به اواسط فیلم) سناریو اول را به اجرا می‌گذارد. یک وقفه طولانی بین آن و سناریو دوم را لحاظ می‌کند. این وقفه فرصت لازم برای ایده پردازی را به بیننده می‌دهد و کارگردان آن قدر لفتش می‌دهد که همه رشته‌هایش پنبه می‌شود. در این فرصت مخاطب برای هر چیزی خودش را آماده می‌کند و حتی با فهمیدن قاتل اصلی –رنسوم- شوکه نمی‌شود و فیلم در هر روندی را پیش میگیرد، شکست میخورد و در نهایت به همان شکل فیلم خاتمه پیدا می‌کند.

مخاطب محصور کارگردان نمی‌شود و خارج از محدوده دسترسی او، به ایده پردازی و حدس پایان داستان می‌زند که نشان دهنده ضعف و عدم طرح ریزی درست در فیلمنامه است

«Knives Out» شکستی دیگر از آثار جاه طلبانه‌ای است که در سال ۲۰۱۹ اکران شده است و ریان جنسن (کارگردان آثاری چون «استاروارز؛ آخرین جدای» و «لوپر») با تدابیری که تدارک دیده بود، نا‌موفق ظاهر می‌شود. «Knives Out» فیلمی معمایی-جنایی کمدی است که بازیگران معروف زیادی در آن ایفای نقش می‌کنند ولی در نتیجه چیزی ضعیف‌تر از رقبا و دیگر آثار مشابه را تقدیم مخاطب خود می‌کند. مخاطبی که محصور کارگردان نمی‌شود و خارج از محدوده دسترسی او، به ایده پردازی و حدس پایان داستان می‌زند که نشان دهنده ضعف و عدم طرح ریزی درست در فیلمنامه است. اگر به دنبال فیلمی هستید که شما را شگفت زده کند و بعد از پایان داستان، تا مدت‌ها در ذهنتان جا خوش کند و همواره از فریبی که از تزویر فیلمساز خورده‌اید متعجب باشید، «Knives Out» انتخاب درستی نمی‌باشد. به یاد داشته باشید که آثاری چون «Se7en» و «The Usual Suspects» با بیننده خود چطور بی‌رحمانه کنش داشته‌اند و این همان سرمشق درست در این گونه از آثار است ولی «Knives Out» ناتوانی را الگوی خود قرار می‌دهد.

همکاری مجدد کریستن ریتر و ناناچکا خان


خالق سیتکام Don’t Trust the B ناناچکا خان (Nahnatchka Khan) و ستاره‌ی آن یعنی کریستن ریتر (Krysten Ritter) برای ساخت پروژه‌ی کمدی سیاهی با نقش‌آفرینی ریتر مجدداً با یکدیگر همکاری می‌کنند. این سریال بدون عنوان به نویسندگی آنجلا لامانا (Angela LaManna) که نویسندگی مجموعه‌ی The Punisher را نیز انجام داده، درباره‌ی قاتل سریالی مؤنثی که ریتر نقشش را ایفا خواهد کرد، است. این پروژه به سفارش Universal Television و طی قرارداد همه‌جانبه‌ی خان با این استودیو است. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

فیلم‌نامه‌ی این فیلم که توسط خان و لامانا در حال نوشته شدن است، بر اساس کتابی بانام Serial Killer Anonymous نوشته‌ی چارلز وارادی (Charles Warady) است. خان به به همراه جنیفر کارراس (Jennifer Carreras)، ریتر و لامانا تهیه‌کنندگان اجرایی آن هستند.

سریال کمدی Don’t Trust the B—- In Apartment 23 طی دو فصل از شبکه‌ی ABC پخش شد که خان خالق و تهیه‌کننده‌ی اجرایی آن بود.

ریتر برای سه فصل در سریال Marvel’s Jessica Jones شبکه‌ی نتفلیکس به ایفای نقش پرداخت. خان در تولید پروژه‌ی Young Rock با حضور دواین جانسون (Dwayne Johnson) نقش دارد. لامانا از نویسندگان سریال Channel Zero بود.

منبع: Deadline

زوئی سالدانا به فیلم Fencer به تهیه‌کنندگی کیسی افلک پیوست


HanWay Films فروش حقوق فیلم درام Fencer به کارگردانی جزمین مک‌گلید (Jasmine McGlade) با نقش‌آفرینی زوئی سالدانا (Zoe Saldana) را در بازار فیلم اروپا (EFM) آغاز کرده است. کیسی افلک (Casey Affleck) به همراه ویتاکر لیدر (Whitaker Lader) تهیه‌کنندگی این اثر را انجام می‌دهند. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

افلک و لیدر پیش‌تر در Light of My Life با یکدیگر همکاری کرده‌اند؛ همچنین در The World To Come به کارگردانی مونا فاستولد (Mona Fastvold) و با نقش‌آفرینی ونسا کربی (Vanessa Kirby) و کاترین واترستون (Katherine Waterston) که اکنون در مراحل پس از تولید به سر می‌برد نیز همکاری می‌کنند.

در دنیای شمشیربازی رقابتی سالدانا نقش می، یک زن شمشیرباز جاه‌طلب که برای حضور در تیم المپیک آمریکا باید با مشکلات درونی و رقبای دوران کودکی‌اش به مقابله بپردازد را ایفا می‌کند. تجربه‌ی مک‌گلید در مسابقات ملی قهرمانی شمشیربازی الهام‌بخش ساخت این فیلم است.

مک‌گلید، کلادیا بلومهابر (Claudia Bluemhuber) از Silver Reel تهیه‌کنندگان و سرمایه‌گذاران این اثر در کنار Imagine Entertainment به‌عنوان تهیه‌کننده‌ی اجرایی آن هستند.

منبع: Deadline

تحلیل و بررسی سریال Dark | سمفونی بی‌پایان زمان


تاریک (“Dark”) که تاکنون دو فصل از آن منتشر شده است، یکی از بهترین سریال‌های ماواءالطبیعی و علمی‌تخیلی (اگر نگوییم بهترین) سرویس نتفلیکس می‌باشد که با وارد کردن مفاهیم فلسفی نظیر اختیار و سرنوشت در لابه‌لای چرخه‌ی بی‌انتهایی از زمان مغز مخاطب را به طرز بیگ‌‌بنگ‌ واری متلاشی می‌کند.

این سریال که در کشور آلمان تولید شده، نخستین سریال آلمانی نتفلکیس نیز می‌باشد که فصل اول آن در سال ۲۰۱۷ میلادی و در ده قسمت و فصل دوم در سال ۲۰۱۹ و در هشت قسمت منتشر شده است. سازندگان سریال باران بواودار (Baran bo Odar) و جانجه فریشا (Jantje Friese) هستند که بواودار وظیفه‌ی کارگردانی هر دو فصل را نیز برعهده داشته است. پس از انتشار فصل اول بسیاری آن را نسخه‌ی اروپایی سریال Stranger Things نامیدند. حقیقت آن است که سریال شاید از لحاظ خلاصه داستان به سریال چیزهای عجیب شباهت داشته باشد اما سریالی کاملا متفاوت و پیچیده‌تر است. درهرصورت هردو تاحدودی روایتگر داستان گم شدن پسربچه‌ای هستند که در ورای ماجرا اتفاقات فراطبیعی و عجیبی وجود دارد اما درنهایت شباهت این دو به همین جا خلاصه می‌شود. دارک مسیری علمی‌تر، ترسناک‌تر، فلسفی‌تر و پیچیده‌تری را در پیش گرفته است و از همان ابتدای فصل نشان می‌دهد داستان مستقل و اریجینال خود را دارد. هرچقدر چیزهای عجیب تینیجری و مانند کامیک بوکی رنگارنگ به نظر می‌رسد، دارک نسخه‌ای بزرگسالانه‌تر و دارک تری از آن است. هرچقدر چیزهای عجیب سرگرم‌کننده است دارک در عین سرگرم‌کنندگی عذاب‌دهنده نیز می‌باشد. عذابی مانند حس ترس برخاسته از فیلم و بازی‌های ترسناک که عین آتشی که وجه مفید و مضر خود را دارد، هم شما را اذیت می‌کند و هم دنبال نکردن آن را غیرممکن. عذابی که ناشی از پیچیدگی آن است و از آن دست سریال‌هایی است که باید با تمرکز کامل پای آن‌ها نشسته و خوب به جزئیات توجه کنید تا لذت کافی را از آن ببرید و تازه بعد از هر اپیزود مغزتان را درگیر پیچش‌های داستانی آن کنید. این پیچیدگی ها حتی در فصل دوم سریال نیز بیشتر می‌شود. هرچند فصل دوم به خوبی و با ساختار محکمی سعی در پرداخت به پیچ و خم‌های داستانی فصل اول دارد اما در مواردی به پیچیدگی سریال اضافه می‌کند. در واقع فصل اول حکم یکی از پازل‌های اولیه‌ی سری فیلم‌های اره (Saw) را دارد که با حل آن نه تنها از مخمصه نجات پیدا نمی‌کنید، بلکه خود را در پازلی پیچیده‌تر در فصل دوم پیدا خواهید کرد که باز هم باید با حل آن منتظر پازل فصل سم و نهایی سریال بمانید که بنظر می‌رسد پیچیده‌ترین آن‌ها باشد. پازل‌هایی که تفکر بیشتر در آن‌ها از جائی به بعد مانند تفکر در منشاء جهان، مغز شما را حسابی به چالش می‌کشد. پازل‌هایی که بی‌شباهت به مسئله‌ی معروف مونتی هال نیستند و سریال را به یک کلاس ریاضی تقریبا ۱۸ ساعته تبدیل کرده‌اند. کلاس ریاضی که احتمالا تبدیل به جذاب ترین کلاس ریاضی تمام دوران تحصیلتان خواهد شد و با پایان باز خود برخلاف پایان دایره وار اکثر سریال‌های هالیوودی، پس از تماشای قسمت آخر شما را به تفکر در مورد پیچیدگی‌های آن وادار می‌کند. پایانی که بیشتر در سینمای اروپا دیده می‌شود.

هشدار اسپول : ادامه متن ممکن است داستان سریال را برای شما آشکار کند.

صحبت درباره‌ی داستان دارک بسیار سخت است. سریالی که یکی از پیچیده‌ترین داستان‌های سفر در زمان را روایت می‌کند. همه چیز از ناپدید شدن یک پسر بچه به نام میکل در شبی دلهره آور در شهر ویندن شروع می‌شود. همانند تمامی فیلم و سریال‌هایی که با این کانسپت داستان خود را شروع می‌کنند، پلیس با همکاری مردم به دنبال نشانه‌ای از کودک است. پس از مدتی به نظر می‌رسد که هیچ ردی از کودک موردنظر نیست. رفته رفته و با پیشروی داستان به جای این که به دنبال مکان او باشیم باید ذهن خود را درگیر این کنیم که وی در چه زمانی به سر می‌برد. درواقع در این شهر غاری در نزدیکی نیروگاه برق اتمی وجود دارد که بنابر دلایلی که بی ربط به نیروگاه نیست حاوی یک کرم چاله است و این کرم چاله باعث ایجاد گذرگاهی بین زمانی در غار شده است. غاری که امکان سفر در سه بازه‌ی زمانی ۲۰۱۹، ۱۹۸۶ و ۱۹۵۳ را فراهم می‌کند. میکل پس از ناپدیدشدن در سال ۲۰۱۹ به طریق نامعلومی که در فصل دوم توضیح داده می‎‌شود سر از غار در می‌آورد و به سال ۱۹۸۶ سفر می‌کند و در آن‌جا مستقر شده و زندگی جدیدی را شروع می‌کند که نتیجه‌ی آن ازدواج با هانا و تولد جوناس کانوالد، شخصیت اصلی داستان، است. جوناسی که همچنین آخرین فردی است که آخرین بار قبل از ناپدیدشدن میکل، نسخه‌ی کودکی پدر خود را که حالا نیز با نام مایکل شناخته می‌شود، ملاقات کرده است. سریال پر است از شخصیت‌های مختلف که هرکدام نسخه‌ی مختلف خود را در بازه‌های زمانی مختلف دارند. نسخه‌هایی که با دقت هرچه تمام در انتخاب بازیگران با سنین مختلف، ما را در شناخت بهتر آن‌ها یاری نموده است.

فصل اول به نوعی حکم مقدمه و معرفی چارچوب سریال را دارد و با استفاده از الهامات مختلف به خوبی مفاهیم فلسفی را در کالبدی از زمان به ما معرفی می‌کند. نام سریال به خوبی با محتوای آن هماهنگ است. شاید در ابتدا بگویید کلمه‌ی “تاریک” شاید چندان ربطی به مسائل زمان نداشته باشد اما تاریکی مانند ماری چنبر زده سایه خود را بر کل سریال انداخته است. از پرداخت به شهر ویندن شروع می‌کنیم. ویندن شهری به مثابه‌ی نیروگاه اتمی چرنوبیل است وقتی که هیچ وقت راکتور منفجرشده‌ی آن بسته نشود و تاریکی به صورت رادیواکتیو واری در خیابان‌ها و بلوک‌های شهر رخنه کرده است از فضای دود مانند و خفقان آور نیروگاه اتمی گرفته که کارگردان به عمد و در سکانس‌های مختلف بر آن تاکید می‌کند تا شهروندانی که هرکدام در پشت عمیق‌ترین و کثیف‌ترین رازهایشان پنهان شده‌اند و با لبخند‌های انتزاعی مهر و محبت خود را به هم نشان می‌دهند و باران‌هایی که به دلیل وجود آلاینده‌های نیروگاه اسیدی شده و انگار بر خلق و خوی مردم نیز تاثیر گذاشته است. اما تاریک‌ترین بخش سریال را شاید بتوان به شخصیت‌های آن نسبت داد. شخصیت‌هایی که با سفرهای مختلف در زمان، بخش‌های مختلفی از شخصیت خود را نمایان می‌کنند یا بعضا با نشان دادن گذشته‌ی آن‌ها پرداخت می‌شوند. از هانای نوجوان سال ۱۹۸۶ گرفته که بخاطر عشق خود به اولریک نیلسن حتی سعی می‌کند رابطه‌ی او با کاترینا را تعرض به پلیس معرفی کند تا سال ۲۰۱۹ که با ایجاد رابطه با اولریک زمینه ساز خیانت به کاترینا شده است و حتی در فصل دوم به نهایت بی‌اخلاقی سقوط می‌کند و پس از این که اولریک (که بنابر اقدام برای کشتن هلگه در زندان به سر می‌برد) در نهایت خانواده‌اش را بر او ترجیح می‌دهد، رها می کند، سعی در اغوای اگون تیدمن در سال ۱۹۵۳ دارد. این ترجی همچنین زمانی بیشتر نمایان می‌شود که اولریک پس از ناپدیدشدن فرزندش میکل، سعی در خاتمه‌ی رابطه‌اش با هانا دارد و گم شدن او را به نوعی تقاص کارهایش می‌داند.

سریال در فصل اول به خوبی موفق می‌شود منطق سفرهای زمانی را به دقت هرچه تمام تر با استفاده از دیالوگ‌هایی که بین مرد بارانی پوش (جوناس بزرگسال) و دکتر تانهاوس شکل می‌گیرد، تشریح کند و با تدوین‌های خوب و به موقع و بعضا مونتاژهای عالی به خوبی اتفاقات سه بازه‌ی زمانی را شرح می‌دهد. با گذشت چند قسمت از فصل مخاطب در کنار غرق شدن در مسائل سفر در زمان خود را در هزارتوی بی‌پایانی از فلسفه پیدا می‌کند. هزارتویی که به مسائل اختیار، سرنوشت و مسائل این چنینی می‌پردازد شخصیت‌هایی که در ابتدا فکر می‌کنند با بازگشت به زمان قبل می‌توانند اتفاقات را تغییر دهند، خود را در چرخه‌ی بی‌انتهایی از این اتفاقات می‌یابند و نه تنها کاری از آن ها بر نمی‌آید بلکه انگار اختیاری نداشته و درواقع بخشی از برنامه‌ی از پیش تعیین شده یا سرنوشت هستند. شخصیت‌هایی نظیر اولریک نیلسن گرفته که با سفر در گذشته قصد تغییر آینده با کشتن هلگه‌ی کودک را دارد. قتلی که به این سادگی‌ها نبوده و به معنای شکستن‌ هنجارهای اخلاقی آن هم توسط یک افسر پلیس است که در لحظه‌ی مکس اولریک برای ترکاندن سر هلگه می‌توان آن را یافت و درنهایت یکی از سکانس‌های پایانی فصل اول که جوناس با نسخه‌ی بزرگسال خود رو به رو می‌شود و شاید بتوان لحظه‌ی فروپاشی مغز مخاطب را در سکانسی یافت که نسخه‌ی بزرگسال جوناس می‌گوید من این مکالمه را نیز ۳۳ سال قبل انجام داده‌ام. اگر تلاش برای نابودی کرم چاله و چرخه‌ی زمانی موفقیت آمیز بود چرا جوناس بزرگسال می‌خواهد آن را دوباره تکرار کند؟ مگر نه این که خودش نسخه‌ی پیرتری از خودش را قبلا دیده است که قصد انجام همان کار (نابودی کرم چاله) را داشته است. با این اوصاف آیا آن‌ها در چرخه‌ی بی پایانی از زمان هستند که مدام در حال تکرار است و شخصیت‌ها تنها بخشی از آن هستند و عملا اختیاری از خود ندارند؟ این سوالی است که با فکر کردن به آن و فرو رفتن در کانسپت چرخه‌ی زمان ذهن مخاطب را به زیبایی درگیر می‌کند. درنهایت فصل اول با سوالات پیچیده و زیادی به پایان می‌رسد. از دلیل خودکشی مایکل (نسخه‌ی پیرتر میکل و پدر جوناس) گرفته تا چگونگی رفتن او به غار و سفر درزمان. همچنین بازه‌ی زمانی آینده به مخاطب معرفی می‌شود که حاصل تلاش جوناس بزرگسال برای نابودی کرم‌چاله نهایت به بسته شدن آن منجر شده و جوناس نوجوان که در اتاق سفر در زمان نوآ به سر می‌برد به آینده منتقل می‌شود.

در فصل دوم سریال همانند فصل گذشته عمل می‌کند و فرم داستانگویی فصل قبل خود را با کیفیت بهتر و پیچیدگی بیشتر ارائه می‌دهد. اگر فصل اول سریال را ریشه و ساقه یک گل در نظر بگیریم، فصل دوم آن حکم شکوفه گل را دارد و با روند جذاب و پازل مانندی سعی در پاسخ دادن به سوالات فصل اول دارد که البته هرچند سوالات جدیدی را مطرح می‌کند اما به بسیاری از سوالات فصل قبلی جواب داده و در عین حال شخصیت مستقل خود را دارد. سریال در بخش‌هایی سعی می‌کند به یکی از مشکلاتی که گریبان گیر فصل اول شده بود بهبود ببخشد که تا حدود نه چندان زیادی موفق بوده است. یکی از مشکلاتی که به فصل اول وارد بود، عدم پرداخت به مشکلات و روند زندگی شخصیت‌های داستان (شخصیت‌هایی که با سفر در زمان به گذشته رفته بودند مانند اولریک) در طول ۳۳ سال طی شده بود که البته این مشکل همچنان در فصل دوم برای تعداد بیشتری از شخصیت‌ها دیده می‌شود. البته ناگفته نماند سریال به طور کلی در بخش احساسی لنگ می‌زند و تمرکز خود را بیشتر برروی بار علمی و منطقی داستان گذاشته است. شاید بتوان بهترین پرداخت این بخش را به جوناس نسبت داد که هم اکنون در آینده به سر می‌برد و سعی در بازگشت دارد. از دیگر مشکلاتی که ممکن است مخاطب را سردرگم کند، تعداد زیاد شخصیت‌های داستان است که هرکدام دارای نسخه‌های مختلف زمانی هستند. البته تعداد زیاد آن‌ها به معنای بی‌اهمیت و اضافی بودن آن‌ها نیست و همه‌ی شخصیت‌ها داستان و اهمیت خود را دارند اما دنبال کردن آن‌ها در بازه‌های زمانی مختلف بعضا طاقت فرسا می‌شود و همچنین پرداخت به داستان‌های آن‌ها در بعضا سه بازه‌ی زمانی مختلف قطعا یکی از دلایل عدم پرداخت بیشتر به درامای داستان بوده است. سریال در فصل دوم نیز نسخه‌ی مطلقا پیر جوناس یا آدم را معرفی می‌کند که سکانس رویایی جوناس نوجوان با او در سال ۱۹۲۱ یکی از جذاب ترین توئیست‌ها و سکانس‌های فصل اول تاکنون است. مخاطب از ابتدای فصل اول جوناس را در نقش یک پروتاگونیست می‌بیند و حال در یک پیچش داستانی عجیب تمام معادلاتش بهم می‌ریزد و این شامل خود شخصیت جوناس نیز می‌شود. جوناسی که در تلاش برای حل مشکلات به وجود آمده است و حال خود را در راس مشکلات می‌بیند. آدمی که قصد ساخت دنیایی جدید را پس از نابودی جهان فعلی و آخرالزمان دارد و نوآیی که فصل اول به عنوان آنتاگونیست اصلی داستان معرفی شد تنها نوچه‌ی او بوده است. حال کلودیا تیدمن دختر اگون قصد دارد به کمک جوناس نوجوان جلوی او را بگیرد.

سریال پر است از الهامات مختلف به داستان ها و فیلم‌های مختلف از بازگشت به گذشته و دیدار با نسخه‌ی جوان تر والدین گرفته که بی‌شباهت به سری فیلم‌های بازگشت به آینده نیست تا پیچیدگی روابط شخصیت‌ها که به افسانه‌های باستانی یونان بی ربط نیست و حتی در سکانسی از سریال مارتا در نمایش نامه‌ای در حال خواندن سرگذشت آریادنه است که بی‌شباهت به شخصیت خودش نمی‌باشد. بحث از پیچیدگی روابط شد کافیست اشاره ای کنم که سریال یکی از پیچیده ترین و در عین حال بی‌نقص ترین روابط فامیلی را در فرم خودش ارائه می‌دهد که شوکه‌کننده ترین آن‌ها را در خانواده داپلر می‌توان یافت زمانی که نوآ هویت خود را به عنوان پدر شارلوت داپلر معرفی می‌کند و از نتایج این کشف هویت کافی است تنها به این توجه کنید که الیزابت دختر شارلوت حکم مادربزرگ خودش و خواهرش فرانسیسکا را دارد و بقیه‌ی پیچیدگی‌های دیگر را خودتان حدس بزنید. دارک درنهایت در فصل دوم خود ثابت می‌کند که برخلاف فصل دوم  سریال چیزهای عجیب که صرفا کپی از فصل اول بود، شخصیت مستقل خود را حفظ کرده است و همچنین برکیفیت خود افزوده است. سریال بازهم دست برروی مفاهیم اختیار و سرنوشت می‌گذارد و سوالات مربوط به این دو را همانند فصل اول بی جواب می‌گذارد و حال با وجود پیچش داستانی آخر فصل که خبر از دنیاهای موازی می‌دهد، سوالات جدیدی را ایجاد می‌کند که باید دید آیا فصل سوم و پایانی سریال توانایی تکمیل و پاسخگویی به سوالات را پیدا خواهد کرد یا خیر. پایان اسپویل.

سریال “DARK” یکی از بهترین سریال‌های علمی تخیلی چندسال اخیر و نتفلیکس است. سریالی که از ناپدیدشدن یک پسربچه شروع می‌شود، با تدوین‌های عالی کم کم پای خود را به مسائل زمانی باز ‌می‌کند و برخلاف اکثر فیلم‌ها و سریال‌های مشابه (و همچنین پرفروش‌ترین فیلم تاریخ!) که در پر کردن حفره‌های موجود در مباحث زمان در فیلمنامه‌شان مشکل دارند، چرخه‌ی زمانی دقیقی را بدون کوچک ترین مشکل ارائه می‎‌دهد، ثبات داستان‌گویی خود را حفظ کرده و با کمک موسیقی خفقان آور خود در نهایت به مسائل اختیار و سرنوشت ناخونک می‌زند و ما را در دنیایی از فلسفه رها می‌کند و اگر مشکلات گفته شده به خصوص بخش دراماتیک داستان برطرف شده بود، شاهد یکی از بهترین سریال‌های علمی تخیلی دهه‌ی اخیر بودیم. درنهایت جا دارد پارادوکس معرفی شده توسط دکتر تانهاوس را بازگو کنم که به نوعی ستون اصلی سریال می باشد. این پارادوکس به طور خلاصه بیان می‌کند که ” اگر شیئی به گذشته فرستاده شود، این حرکت چرخه‌ای دایره وار ایجاد می‌کند که در آن شئ مورد نظر صرفا وجود دارد بدون این که مکان مشخصی داشته باشد و یا هیچوقت ساخته شده باشد. “

تیزر و پوستر سریال The Letter of King منتشر شدند


نتفلیکس تیزر رسمی و پوستر هنری سریال جدید The Letter of the King با بازی امیر ویلسون (Amir Wilson)، رابی سرکیس (Ruby Serkis)، گیس بلوم (Gjis Bloom) و تادا گراهام (Thaddea Graham) را منتشر کرده که براساس رمان پر فروشی با همین نام است. شما خوانندگان عزیز سینما فارس می‌توانید پوستر و تیزر سریال را در ادامه مشاهده کنید.

 

سریال The Letter for the King داستان شاهزاده کله شقی است که تهدید به تاریک کردن جهان می‌کند تا اینکه شوالیه جوان آموزش دیده‌ای به نام توری نامه مرموزی از پادشاه دریافت می‌کند. او خود را وسط پیشگویی ظهور یک قهرمان می‌یابد که می‌تواند شاهزاده را شکست دهد و آرامش را برگرداند. به همین منظور، توری باید یاد بگیرد شوالیه و رهبر واقعی بودن چیست.

سریال The Letter for the King را ویل دیویس (Will Davies) نوشته و تهیه‌کننده اجرایی و شورانر آن خواهد بود. پل تریبیتس (Paul Trijbits) نیز دیگر تهیه‌کننده اجرایی کار است.

این سریال شش قسمتی کاری از FilmWave است و از ۲۰ مارس پخش می‌شود.

منبع: ComingSoon

آکوافینا این بار در نقش یک قمارباز ظاهر خواهد شد


بازیگر فیلم Farewell، آکوافینا (Awkwafina) در عنوان The Baccarat Machine که حول محور موفق‌ترین قمارباز زن در تاریخ مدرن یعنی چئونگ ین سان ملقب به کلی (Cheung Yin “Kelly” Sun) و شراکت غیرمنتظره‌اش با پوکر باز افسانه‌ای فیل آیوی (Phil Ivey) است، به ایفای نقش خواهد پرداخت. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

اندی بلین (Andy Bellin) هم‌اکنون در حال نگارش فیلم‌نامه‌ی این فیلم با الهام‌پذیری از مقاله‌ای چاپ‌شده در مجله‌ی Cigar Aficionado بانام The Baccarat Machine به قلم مایکل کاپلان (Michael Kaplan) است. سان زن جوان چینی است که سخت تلاش می‌کند تا با کمک استعدادش سیستم را در بازی خودش شکست دهد.

SK Global تهیه‌کنندگی و سرمایه‌گذاری این فیلم را به همراه جان پناتی (John Penotti) و چارلی کوروین (Charlie Corwin) بر عهده دارد. جفری شارپ از Sharp Independent Pictures دیگر تهیه‌کننده‌ی این اثر است.

تهیه‌کنندگان در حال مذاکره برای انتخاب کارگردان این عنوان هستند.

آکوافینا اخیراً در درام تحسین‌شده‌ی کمپانی A24 به نام Farewell به کارگردانی لولو وانگ (Lulu Wang) به ایفای نقش پرداخت که برای آن موفق به دریافت جایزه‌ی گلدن گلوب شد. او همچنین در دنباله‌ی جومانجی یعنی Jumanji: The Next Level که به فروش جهانی ۷۶۸ میلیون دلار دست‌یافت، حضور پیدا کرد؛ او را در کمدی Awkwafina Is Nora From Queens نیز می‌توان دید.

منبع: Hollywood Reporter

بازیگران جدیدی به Power of the Dog پیوستند


ستاره فیلم Jojo Rabbit، توماسین مک‌کنزی (Thomasin McKenzie)، کودی اسمیت-مک‌فی (Kodi Smit-McPhee) و فرانسس کانروی (Frances Conroy) با هم در درام The Power of The Dog به کارگردانی جین کمپین (Jane Campion) نقش آفرینی می‌کنند. آن‌ها به بازیگرانی همچون بندیکت کامبربچ (Benedict Cumberbatch)، کریستن دانست (Kristen Dunst) و جس پلمونز (Jesse Plemons) پیوسته‌اند. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

کمپین این فیلم را از رمانی به همین نام نوشته توماس سوج (Thomas Savage) اقتباس کرده و داستان آن درباره برادران ثروتمندی به نام فیل و جورج باربنک است که دو روی یک سکه هستند. فیل دلنشین و باهوش و ظالم است و جورج آرام و سخت گیر و بی احساس است. آن‌ها با هم بزرگترین مزرعه دره مونتانا را دارند. این جایی است که مردها هنوز مرد هستند و مدرنیته شدن قرن ۲۰ هنوز باب نشده و برانکو هتری، بهترین گاو چرانی است که فیل می‌شناسد.

وقتی جورج مخفیانه با رز که زن بیوه ای است ازدواج می‌کند، فیل عصبانی و شوک شده برای خراب کردن رز، با استفاده از پسر او، پیتر، جنگ راه می‌اندازد.

کیث کارادین (Keith Carradine)، پیتر کارول (Peter Carroll) و آدام بیچ (Adam Beach) به بازیگران اضافه شده‌اند.

امیل شرمن (Emile Sherman) و ایان کانینگ (Iain Canning) از کمپانی See-Saw Films به همراه راجر فراپیر (Roger Frappier) از Max Films، کمپین و تانیا ساتچین (Tanya Seghatchain) از Brightstar این فیلم را می‌سازند و رز گارنت (Rose Garnett)، سیمون گیلیس (Simon Gillis) و جان وودوارد (John Woodward) تهیه‌کنندگان اجرایی کار هستند.

نتفلیکس حق پخش جهانی فیلم را برعهده دارد و فیلم را سال ۲۰۲۱ اکران می‌کند.

کمپانی Transmission Films مسئول اکران آن در استرالیا و زلاند نو است.

منبع: ددلاین

سریال Avenue 5 برای فصل دوم تمدید شد


شبکه HBO در پی پخش فصل اول سریال خیابان پنجم (Avenue 5)، این سریال را برای فصل دوم تمدید کرد. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

ایمی گرویت (Amy Gravitt) مسئول بخش برنامه ریزی شبکه HBO گفت:

ما هر لحظه فصل اول خیابان ۵ را دوست داریم. آرماندو یانوچی (Armando Iannucci) و تیمش استادان ساخت فیلم سبک کمدی هوشمندانه و مبهم هستند. گروه بازیگران سریال نیز به رهبری هیو لوری (Hugh Laurie) بی نظیر هستند. ما نمی‌توانیم صبر کنیم تا ببینیم قهرمانان بی بضاعت ما در فصل دو چه چیزی را تجربه می‌کنند.

یانوجی، کارگردان سریال نایب رییس (Veep)، سازنده و تهیه‌کننده اجرایی این سریال است. سریال خیابان ۵، چهل سال در آینده را ترسیم می‌کند زمانی که سفر به منظومه شمسی دیگر چیزی از تخیل داستان‌های علمی تخیلی نبوده بلکه یک تجارت چند میلیارد دلاری است. فصل اول این سریال با ۹ اپیزود در تاریخ ۱۹ ژانویه (۲۹ دی) پخش خود را آغاز کرده است.

یانوچی در این رابطه گفت:

خیلی خوب بود که دوباره با HBO برای اولین فصل از خیابان ۵ همکاری داشتم، بنابراین من اکنون هیجان زده‌ام که کاپیتان رایان کلارک و مسافران و خدمه وی را سال آینده در جهنمی جسمی و عاطفی قرار داده است. هیچکس مانند هیو لوری خنده‌های شیطانی و از روی عصبانیت ندارد. و ما مشتاقانه منتظر هستیم تا ببینیم چه شرایط غیرممکن دیگر و بحرانهای وجودی می‌توانیم روی او و جاش گد (Josh Gad) و حتی دیگر اعضای گروه بازیگران فوق العاده خود فرو بریزیم. تا پایان فصل یک و فراتر از آن!

علاوه بر لوری و گد، ربکا فرانت (Rebecca Front)، سوزی ناکامورا (Suzy Nakamura)، لنورا کریچلو (Lenora Crichlow)، نیکی آمویکا (Nikki Amuika) و اتان فیلیپس (Ethan Phillips) ستارگان این سریال هستند.

لوری در مصاحبه‌ای در مورد سریال گفت:

خیلی هیجان انگیز است که بدانیم فضا محدود نیست. من بسیار هیجان زده ام که این سفر را با آرماندو و HBO ادامه می‌دهم. و همچنین یک گروه شگفت انگیز از بازیگران و نویسندگان که هر روز من را می‌خندانند. اینجا آینده است!

اندی باکلی (Andy Buckley)، جسیکا سنت کلیر (Jessica St. Clair)، کایلی بورنهیمر (Kyle Bornheimer)، نیل کسی (Neil Casey)، متیو بیرد (Matthew Beard)، هیمیش پاتل (Himesh Patel)، پترسون جوزف (Paterson Joseph) و دیزی می کوپر (Daisy May Cooper) بازیگران مهمان فصل اول بوده‌اند.

یانوچی، کوین لودر (Kevin Loader)، سایمون بلکول (Simon Blackwell)، تونی راچ (Tony Roche)، ویل اسمیت (Will Smith)، پیتر فلوز (Peter Fellows) و بکی مارتین (Becky Martin) تهیه‌کنندگان اجرایی سریال هستند. استیو کلارک هال (Steve Clark-Hall) نیز با همکاری Sky UK تهیه‌کننده سریال هستند.

منبع: Deadline

سونی اقتباسی سینمایی از بازی Crossfire می‌سازد


به گزارش سایت خبری Variety، استودیو Sony Pictures در حال ساخت فیلمی بر اساس کراس فایر (Crossfire)، بازی ویدیویی محبوب و در سبک شوتر اول شخص کمپانی Smilegate Entertainment، است. چاک هوگان (Chuck Hogan) وظیفه نویسندگی فیلمنامه را برعهده گرفته است. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

کراس فایر یک بازی شوتر اول شخص و رایگان است که شامل دو گروه مزدور the Black List و Global Risk در حال جنگ با یکدیگر می‌شود. این بازی توسط توسعه دهندگان اهل کره جنوبی کمپانی Smilegate Entertainment ساخته شده است. این بازی ابتدا در سال ۲۰۰۷ و در کشور کره جنوبی عرضه شده و در پی موفقیت آن در سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ برای چین، آمریکای شمالی و سایر نقاط جهان عرضه شد.

با توجه به محبوبیت بی نظیرش با ۱ میلیارد بازیکن ثبت نام شده در سراسر جهان و کسب بیشترین تعداد بازیکن در تاریخ، تبدیل به پربازدیدترین بازی جهان شد. پس از گذشت نزدیک به ۱۳ سال از زمان عرضه، این بازی ویدئویی تا سال ۲۰۱۹ موفق شده ۱۲ میلیارد دلار درآمد ناخالص کسب کند.

فیلم کراس فایر توسط نیل اچ. موریتز (Neal H. Moritz)، تهیه کننده فرنچایز سریع و خشن (Fast & Furious)، تهیه و تولید خواهد شد. موریتز از سال ۲۰۱۵ در حال انجام مراحل پیش تولید فیلم تحت بنر Original Film بوده است. استودیو Tencent Pictures نیز به عنوان حامی مالی و تهیه‌کننده با وی همکاری خواهد کرد. این سومین همکاری موریتز با سونی پس از فرنچایز خیابان جامپ شماره ۲۱ (۲۱ Jump Street) و فیلم بلاد شات (Bloodshot) با بازی وین دیزل (Vin Diesel) خواهد بود.

منبع: ComingSoon