همکاری مجدد کریستن ریتر و ناناچکا خان


خالق سیتکام Don’t Trust the B ناناچکا خان (Nahnatchka Khan) و ستاره‌ی آن یعنی کریستن ریتر (Krysten Ritter) برای ساخت پروژه‌ی کمدی سیاهی با نقش‌آفرینی ریتر مجدداً با یکدیگر همکاری می‌کنند. این سریال بدون عنوان به نویسندگی آنجلا لامانا (Angela LaManna) که نویسندگی مجموعه‌ی The Punisher را نیز انجام داده، درباره‌ی قاتل سریالی مؤنثی که ریتر نقشش را ایفا خواهد کرد، است. این پروژه به سفارش Universal Television و طی قرارداد همه‌جانبه‌ی خان با این استودیو است. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

فیلم‌نامه‌ی این فیلم که توسط خان و لامانا در حال نوشته شدن است، بر اساس کتابی بانام Serial Killer Anonymous نوشته‌ی چارلز وارادی (Charles Warady) است. خان به به همراه جنیفر کارراس (Jennifer Carreras)، ریتر و لامانا تهیه‌کنندگان اجرایی آن هستند.

سریال کمدی Don’t Trust the B—- In Apartment 23 طی دو فصل از شبکه‌ی ABC پخش شد که خان خالق و تهیه‌کننده‌ی اجرایی آن بود.

ریتر برای سه فصل در سریال Marvel’s Jessica Jones شبکه‌ی نتفلیکس به ایفای نقش پرداخت. خان در تولید پروژه‌ی Young Rock با حضور دواین جانسون (Dwayne Johnson) نقش دارد. لامانا از نویسندگان سریال Channel Zero بود.

منبع: Deadline

زوئی سالدانا به فیلم Fencer به تهیه‌کنندگی کیسی افلک پیوست


HanWay Films فروش حقوق فیلم درام Fencer به کارگردانی جزمین مک‌گلید (Jasmine McGlade) با نقش‌آفرینی زوئی سالدانا (Zoe Saldana) را در بازار فیلم اروپا (EFM) آغاز کرده است. کیسی افلک (Casey Affleck) به همراه ویتاکر لیدر (Whitaker Lader) تهیه‌کنندگی این اثر را انجام می‌دهند. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

افلک و لیدر پیش‌تر در Light of My Life با یکدیگر همکاری کرده‌اند؛ همچنین در The World To Come به کارگردانی مونا فاستولد (Mona Fastvold) و با نقش‌آفرینی ونسا کربی (Vanessa Kirby) و کاترین واترستون (Katherine Waterston) که اکنون در مراحل پس از تولید به سر می‌برد نیز همکاری می‌کنند.

در دنیای شمشیربازی رقابتی سالدانا نقش می، یک زن شمشیرباز جاه‌طلب که برای حضور در تیم المپیک آمریکا باید با مشکلات درونی و رقبای دوران کودکی‌اش به مقابله بپردازد را ایفا می‌کند. تجربه‌ی مک‌گلید در مسابقات ملی قهرمانی شمشیربازی الهام‌بخش ساخت این فیلم است.

مک‌گلید، کلادیا بلومهابر (Claudia Bluemhuber) از Silver Reel تهیه‌کنندگان و سرمایه‌گذاران این اثر در کنار Imagine Entertainment به‌عنوان تهیه‌کننده‌ی اجرایی آن هستند.

منبع: Deadline

تحلیل و بررسی سریال Dark | سمفونی بی‌پایان زمان


تاریک (“Dark”) که تاکنون دو فصل از آن منتشر شده است، یکی از بهترین سریال‌های ماواءالطبیعی و علمی‌تخیلی (اگر نگوییم بهترین) سرویس نتفلیکس می‌باشد که با وارد کردن مفاهیم فلسفی نظیر اختیار و سرنوشت در لابه‌لای چرخه‌ی بی‌انتهایی از زمان مغز مخاطب را به طرز بیگ‌‌بنگ‌ واری متلاشی می‌کند.

این سریال که در کشور آلمان تولید شده، نخستین سریال آلمانی نتفلکیس نیز می‌باشد که فصل اول آن در سال ۲۰۱۷ میلادی و در ده قسمت و فصل دوم در سال ۲۰۱۹ و در هشت قسمت منتشر شده است. سازندگان سریال باران بواودار (Baran bo Odar) و جانجه فریشا (Jantje Friese) هستند که بواودار وظیفه‌ی کارگردانی هر دو فصل را نیز برعهده داشته است. پس از انتشار فصل اول بسیاری آن را نسخه‌ی اروپایی سریال Stranger Things نامیدند. حقیقت آن است که سریال شاید از لحاظ خلاصه داستان به سریال چیزهای عجیب شباهت داشته باشد اما سریالی کاملا متفاوت و پیچیده‌تر است. درهرصورت هردو تاحدودی روایتگر داستان گم شدن پسربچه‌ای هستند که در ورای ماجرا اتفاقات فراطبیعی و عجیبی وجود دارد اما درنهایت شباهت این دو به همین جا خلاصه می‌شود. دارک مسیری علمی‌تر، ترسناک‌تر، فلسفی‌تر و پیچیده‌تری را در پیش گرفته است و از همان ابتدای فصل نشان می‌دهد داستان مستقل و اریجینال خود را دارد. هرچقدر چیزهای عجیب تینیجری و مانند کامیک بوکی رنگارنگ به نظر می‌رسد، دارک نسخه‌ای بزرگسالانه‌تر و دارک تری از آن است. هرچقدر چیزهای عجیب سرگرم‌کننده است دارک در عین سرگرم‌کنندگی عذاب‌دهنده نیز می‌باشد. عذابی مانند حس ترس برخاسته از فیلم و بازی‌های ترسناک که عین آتشی که وجه مفید و مضر خود را دارد، هم شما را اذیت می‌کند و هم دنبال نکردن آن را غیرممکن. عذابی که ناشی از پیچیدگی آن است و از آن دست سریال‌هایی است که باید با تمرکز کامل پای آن‌ها نشسته و خوب به جزئیات توجه کنید تا لذت کافی را از آن ببرید و تازه بعد از هر اپیزود مغزتان را درگیر پیچش‌های داستانی آن کنید. این پیچیدگی ها حتی در فصل دوم سریال نیز بیشتر می‌شود. هرچند فصل دوم به خوبی و با ساختار محکمی سعی در پرداخت به پیچ و خم‌های داستانی فصل اول دارد اما در مواردی به پیچیدگی سریال اضافه می‌کند. در واقع فصل اول حکم یکی از پازل‌های اولیه‌ی سری فیلم‌های اره (Saw) را دارد که با حل آن نه تنها از مخمصه نجات پیدا نمی‌کنید، بلکه خود را در پازلی پیچیده‌تر در فصل دوم پیدا خواهید کرد که باز هم باید با حل آن منتظر پازل فصل سم و نهایی سریال بمانید که بنظر می‌رسد پیچیده‌ترین آن‌ها باشد. پازل‌هایی که تفکر بیشتر در آن‌ها از جائی به بعد مانند تفکر در منشاء جهان، مغز شما را حسابی به چالش می‌کشد. پازل‌هایی که بی‌شباهت به مسئله‌ی معروف مونتی هال نیستند و سریال را به یک کلاس ریاضی تقریبا ۱۸ ساعته تبدیل کرده‌اند. کلاس ریاضی که احتمالا تبدیل به جذاب ترین کلاس ریاضی تمام دوران تحصیلتان خواهد شد و با پایان باز خود برخلاف پایان دایره وار اکثر سریال‌های هالیوودی، پس از تماشای قسمت آخر شما را به تفکر در مورد پیچیدگی‌های آن وادار می‌کند. پایانی که بیشتر در سینمای اروپا دیده می‌شود.

هشدار اسپول : ادامه متن ممکن است داستان سریال را برای شما آشکار کند.

صحبت درباره‌ی داستان دارک بسیار سخت است. سریالی که یکی از پیچیده‌ترین داستان‌های سفر در زمان را روایت می‌کند. همه چیز از ناپدید شدن یک پسر بچه به نام میکل در شبی دلهره آور در شهر ویندن شروع می‌شود. همانند تمامی فیلم و سریال‌هایی که با این کانسپت داستان خود را شروع می‌کنند، پلیس با همکاری مردم به دنبال نشانه‌ای از کودک است. پس از مدتی به نظر می‌رسد که هیچ ردی از کودک موردنظر نیست. رفته رفته و با پیشروی داستان به جای این که به دنبال مکان او باشیم باید ذهن خود را درگیر این کنیم که وی در چه زمانی به سر می‌برد. درواقع در این شهر غاری در نزدیکی نیروگاه برق اتمی وجود دارد که بنابر دلایلی که بی ربط به نیروگاه نیست حاوی یک کرم چاله است و این کرم چاله باعث ایجاد گذرگاهی بین زمانی در غار شده است. غاری که امکان سفر در سه بازه‌ی زمانی ۲۰۱۹، ۱۹۸۶ و ۱۹۵۳ را فراهم می‌کند. میکل پس از ناپدیدشدن در سال ۲۰۱۹ به طریق نامعلومی که در فصل دوم توضیح داده می‎‌شود سر از غار در می‌آورد و به سال ۱۹۸۶ سفر می‌کند و در آن‌جا مستقر شده و زندگی جدیدی را شروع می‌کند که نتیجه‌ی آن ازدواج با هانا و تولد جوناس کانوالد، شخصیت اصلی داستان، است. جوناسی که همچنین آخرین فردی است که آخرین بار قبل از ناپدیدشدن میکل، نسخه‌ی کودکی پدر خود را که حالا نیز با نام مایکل شناخته می‌شود، ملاقات کرده است. سریال پر است از شخصیت‌های مختلف که هرکدام نسخه‌ی مختلف خود را در بازه‌های زمانی مختلف دارند. نسخه‌هایی که با دقت هرچه تمام در انتخاب بازیگران با سنین مختلف، ما را در شناخت بهتر آن‌ها یاری نموده است.

فصل اول به نوعی حکم مقدمه و معرفی چارچوب سریال را دارد و با استفاده از الهامات مختلف به خوبی مفاهیم فلسفی را در کالبدی از زمان به ما معرفی می‌کند. نام سریال به خوبی با محتوای آن هماهنگ است. شاید در ابتدا بگویید کلمه‌ی “تاریک” شاید چندان ربطی به مسائل زمان نداشته باشد اما تاریکی مانند ماری چنبر زده سایه خود را بر کل سریال انداخته است. از پرداخت به شهر ویندن شروع می‌کنیم. ویندن شهری به مثابه‌ی نیروگاه اتمی چرنوبیل است وقتی که هیچ وقت راکتور منفجرشده‌ی آن بسته نشود و تاریکی به صورت رادیواکتیو واری در خیابان‌ها و بلوک‌های شهر رخنه کرده است از فضای دود مانند و خفقان آور نیروگاه اتمی گرفته که کارگردان به عمد و در سکانس‌های مختلف بر آن تاکید می‌کند تا شهروندانی که هرکدام در پشت عمیق‌ترین و کثیف‌ترین رازهایشان پنهان شده‌اند و با لبخند‌های انتزاعی مهر و محبت خود را به هم نشان می‌دهند و باران‌هایی که به دلیل وجود آلاینده‌های نیروگاه اسیدی شده و انگار بر خلق و خوی مردم نیز تاثیر گذاشته است. اما تاریک‌ترین بخش سریال را شاید بتوان به شخصیت‌های آن نسبت داد. شخصیت‌هایی که با سفرهای مختلف در زمان، بخش‌های مختلفی از شخصیت خود را نمایان می‌کنند یا بعضا با نشان دادن گذشته‌ی آن‌ها پرداخت می‌شوند. از هانای نوجوان سال ۱۹۸۶ گرفته که بخاطر عشق خود به اولریک نیلسن حتی سعی می‌کند رابطه‌ی او با کاترینا را تعرض به پلیس معرفی کند تا سال ۲۰۱۹ که با ایجاد رابطه با اولریک زمینه ساز خیانت به کاترینا شده است و حتی در فصل دوم به نهایت بی‌اخلاقی سقوط می‌کند و پس از این که اولریک (که بنابر اقدام برای کشتن هلگه در زندان به سر می‌برد) در نهایت خانواده‌اش را بر او ترجیح می‌دهد، رها می کند، سعی در اغوای اگون تیدمن در سال ۱۹۵۳ دارد. این ترجی همچنین زمانی بیشتر نمایان می‌شود که اولریک پس از ناپدیدشدن فرزندش میکل، سعی در خاتمه‌ی رابطه‌اش با هانا دارد و گم شدن او را به نوعی تقاص کارهایش می‌داند.

سریال در فصل اول به خوبی موفق می‌شود منطق سفرهای زمانی را به دقت هرچه تمام تر با استفاده از دیالوگ‌هایی که بین مرد بارانی پوش (جوناس بزرگسال) و دکتر تانهاوس شکل می‌گیرد، تشریح کند و با تدوین‌های خوب و به موقع و بعضا مونتاژهای عالی به خوبی اتفاقات سه بازه‌ی زمانی را شرح می‌دهد. با گذشت چند قسمت از فصل مخاطب در کنار غرق شدن در مسائل سفر در زمان خود را در هزارتوی بی‌پایانی از فلسفه پیدا می‌کند. هزارتویی که به مسائل اختیار، سرنوشت و مسائل این چنینی می‌پردازد شخصیت‌هایی که در ابتدا فکر می‌کنند با بازگشت به زمان قبل می‌توانند اتفاقات را تغییر دهند، خود را در چرخه‌ی بی‌انتهایی از این اتفاقات می‌یابند و نه تنها کاری از آن ها بر نمی‌آید بلکه انگار اختیاری نداشته و درواقع بخشی از برنامه‌ی از پیش تعیین شده یا سرنوشت هستند. شخصیت‌هایی نظیر اولریک نیلسن گرفته که با سفر در گذشته قصد تغییر آینده با کشتن هلگه‌ی کودک را دارد. قتلی که به این سادگی‌ها نبوده و به معنای شکستن‌ هنجارهای اخلاقی آن هم توسط یک افسر پلیس است که در لحظه‌ی مکس اولریک برای ترکاندن سر هلگه می‌توان آن را یافت و درنهایت یکی از سکانس‌های پایانی فصل اول که جوناس با نسخه‌ی بزرگسال خود رو به رو می‌شود و شاید بتوان لحظه‌ی فروپاشی مغز مخاطب را در سکانسی یافت که نسخه‌ی بزرگسال جوناس می‌گوید من این مکالمه را نیز ۳۳ سال قبل انجام داده‌ام. اگر تلاش برای نابودی کرم چاله و چرخه‌ی زمانی موفقیت آمیز بود چرا جوناس بزرگسال می‌خواهد آن را دوباره تکرار کند؟ مگر نه این که خودش نسخه‌ی پیرتری از خودش را قبلا دیده است که قصد انجام همان کار (نابودی کرم چاله) را داشته است. با این اوصاف آیا آن‌ها در چرخه‌ی بی پایانی از زمان هستند که مدام در حال تکرار است و شخصیت‌ها تنها بخشی از آن هستند و عملا اختیاری از خود ندارند؟ این سوالی است که با فکر کردن به آن و فرو رفتن در کانسپت چرخه‌ی زمان ذهن مخاطب را به زیبایی درگیر می‌کند. درنهایت فصل اول با سوالات پیچیده و زیادی به پایان می‌رسد. از دلیل خودکشی مایکل (نسخه‌ی پیرتر میکل و پدر جوناس) گرفته تا چگونگی رفتن او به غار و سفر درزمان. همچنین بازه‌ی زمانی آینده به مخاطب معرفی می‌شود که حاصل تلاش جوناس بزرگسال برای نابودی کرم‌چاله نهایت به بسته شدن آن منجر شده و جوناس نوجوان که در اتاق سفر در زمان نوآ به سر می‌برد به آینده منتقل می‌شود.

در فصل دوم سریال همانند فصل گذشته عمل می‌کند و فرم داستانگویی فصل قبل خود را با کیفیت بهتر و پیچیدگی بیشتر ارائه می‌دهد. اگر فصل اول سریال را ریشه و ساقه یک گل در نظر بگیریم، فصل دوم آن حکم شکوفه گل را دارد و با روند جذاب و پازل مانندی سعی در پاسخ دادن به سوالات فصل اول دارد که البته هرچند سوالات جدیدی را مطرح می‌کند اما به بسیاری از سوالات فصل قبلی جواب داده و در عین حال شخصیت مستقل خود را دارد. سریال در بخش‌هایی سعی می‌کند به یکی از مشکلاتی که گریبان گیر فصل اول شده بود بهبود ببخشد که تا حدود نه چندان زیادی موفق بوده است. یکی از مشکلاتی که به فصل اول وارد بود، عدم پرداخت به مشکلات و روند زندگی شخصیت‌های داستان (شخصیت‌هایی که با سفر در زمان به گذشته رفته بودند مانند اولریک) در طول ۳۳ سال طی شده بود که البته این مشکل همچنان در فصل دوم برای تعداد بیشتری از شخصیت‌ها دیده می‌شود. البته ناگفته نماند سریال به طور کلی در بخش احساسی لنگ می‌زند و تمرکز خود را بیشتر برروی بار علمی و منطقی داستان گذاشته است. شاید بتوان بهترین پرداخت این بخش را به جوناس نسبت داد که هم اکنون در آینده به سر می‌برد و سعی در بازگشت دارد. از دیگر مشکلاتی که ممکن است مخاطب را سردرگم کند، تعداد زیاد شخصیت‌های داستان است که هرکدام دارای نسخه‌های مختلف زمانی هستند. البته تعداد زیاد آن‌ها به معنای بی‌اهمیت و اضافی بودن آن‌ها نیست و همه‌ی شخصیت‌ها داستان و اهمیت خود را دارند اما دنبال کردن آن‌ها در بازه‌های زمانی مختلف بعضا طاقت فرسا می‌شود و همچنین پرداخت به داستان‌های آن‌ها در بعضا سه بازه‌ی زمانی مختلف قطعا یکی از دلایل عدم پرداخت بیشتر به درامای داستان بوده است. سریال در فصل دوم نیز نسخه‌ی مطلقا پیر جوناس یا آدم را معرفی می‌کند که سکانس رویایی جوناس نوجوان با او در سال ۱۹۲۱ یکی از جذاب ترین توئیست‌ها و سکانس‌های فصل اول تاکنون است. مخاطب از ابتدای فصل اول جوناس را در نقش یک پروتاگونیست می‌بیند و حال در یک پیچش داستانی عجیب تمام معادلاتش بهم می‌ریزد و این شامل خود شخصیت جوناس نیز می‌شود. جوناسی که در تلاش برای حل مشکلات به وجود آمده است و حال خود را در راس مشکلات می‌بیند. آدمی که قصد ساخت دنیایی جدید را پس از نابودی جهان فعلی و آخرالزمان دارد و نوآیی که فصل اول به عنوان آنتاگونیست اصلی داستان معرفی شد تنها نوچه‌ی او بوده است. حال کلودیا تیدمن دختر اگون قصد دارد به کمک جوناس نوجوان جلوی او را بگیرد.

سریال پر است از الهامات مختلف به داستان ها و فیلم‌های مختلف از بازگشت به گذشته و دیدار با نسخه‌ی جوان تر والدین گرفته که بی‌شباهت به سری فیلم‌های بازگشت به آینده نیست تا پیچیدگی روابط شخصیت‌ها که به افسانه‌های باستانی یونان بی ربط نیست و حتی در سکانسی از سریال مارتا در نمایش نامه‌ای در حال خواندن سرگذشت آریادنه است که بی‌شباهت به شخصیت خودش نمی‌باشد. بحث از پیچیدگی روابط شد کافیست اشاره ای کنم که سریال یکی از پیچیده ترین و در عین حال بی‌نقص ترین روابط فامیلی را در فرم خودش ارائه می‌دهد که شوکه‌کننده ترین آن‌ها را در خانواده داپلر می‌توان یافت زمانی که نوآ هویت خود را به عنوان پدر شارلوت داپلر معرفی می‌کند و از نتایج این کشف هویت کافی است تنها به این توجه کنید که الیزابت دختر شارلوت حکم مادربزرگ خودش و خواهرش فرانسیسکا را دارد و بقیه‌ی پیچیدگی‌های دیگر را خودتان حدس بزنید. دارک درنهایت در فصل دوم خود ثابت می‌کند که برخلاف فصل دوم  سریال چیزهای عجیب که صرفا کپی از فصل اول بود، شخصیت مستقل خود را حفظ کرده است و همچنین برکیفیت خود افزوده است. سریال بازهم دست برروی مفاهیم اختیار و سرنوشت می‌گذارد و سوالات مربوط به این دو را همانند فصل اول بی جواب می‌گذارد و حال با وجود پیچش داستانی آخر فصل که خبر از دنیاهای موازی می‌دهد، سوالات جدیدی را ایجاد می‌کند که باید دید آیا فصل سوم و پایانی سریال توانایی تکمیل و پاسخگویی به سوالات را پیدا خواهد کرد یا خیر. پایان اسپویل.

سریال “DARK” یکی از بهترین سریال‌های علمی تخیلی چندسال اخیر و نتفلیکس است. سریالی که از ناپدیدشدن یک پسربچه شروع می‌شود، با تدوین‌های عالی کم کم پای خود را به مسائل زمانی باز ‌می‌کند و برخلاف اکثر فیلم‌ها و سریال‌های مشابه (و همچنین پرفروش‌ترین فیلم تاریخ!) که در پر کردن حفره‌های موجود در مباحث زمان در فیلمنامه‌شان مشکل دارند، چرخه‌ی زمانی دقیقی را بدون کوچک ترین مشکل ارائه می‎‌دهد، ثبات داستان‌گویی خود را حفظ کرده و با کمک موسیقی خفقان آور خود در نهایت به مسائل اختیار و سرنوشت ناخونک می‌زند و ما را در دنیایی از فلسفه رها می‌کند و اگر مشکلات گفته شده به خصوص بخش دراماتیک داستان برطرف شده بود، شاهد یکی از بهترین سریال‌های علمی تخیلی دهه‌ی اخیر بودیم. درنهایت جا دارد پارادوکس معرفی شده توسط دکتر تانهاوس را بازگو کنم که به نوعی ستون اصلی سریال می باشد. این پارادوکس به طور خلاصه بیان می‌کند که ” اگر شیئی به گذشته فرستاده شود، این حرکت چرخه‌ای دایره وار ایجاد می‌کند که در آن شئ مورد نظر صرفا وجود دارد بدون این که مکان مشخصی داشته باشد و یا هیچوقت ساخته شده باشد. “

تیزر و پوستر سریال The Letter of King منتشر شدند


نتفلیکس تیزر رسمی و پوستر هنری سریال جدید The Letter of the King با بازی امیر ویلسون (Amir Wilson)، رابی سرکیس (Ruby Serkis)، گیس بلوم (Gjis Bloom) و تادا گراهام (Thaddea Graham) را منتشر کرده که براساس رمان پر فروشی با همین نام است. شما خوانندگان عزیز سینما فارس می‌توانید پوستر و تیزر سریال را در ادامه مشاهده کنید.

 

سریال The Letter for the King داستان شاهزاده کله شقی است که تهدید به تاریک کردن جهان می‌کند تا اینکه شوالیه جوان آموزش دیده‌ای به نام توری نامه مرموزی از پادشاه دریافت می‌کند. او خود را وسط پیشگویی ظهور یک قهرمان می‌یابد که می‌تواند شاهزاده را شکست دهد و آرامش را برگرداند. به همین منظور، توری باید یاد بگیرد شوالیه و رهبر واقعی بودن چیست.

سریال The Letter for the King را ویل دیویس (Will Davies) نوشته و تهیه‌کننده اجرایی و شورانر آن خواهد بود. پل تریبیتس (Paul Trijbits) نیز دیگر تهیه‌کننده اجرایی کار است.

این سریال شش قسمتی کاری از FilmWave است و از ۲۰ مارس پخش می‌شود.

منبع: ComingSoon

آکوافینا این بار در نقش یک قمارباز ظاهر خواهد شد


بازیگر فیلم Farewell، آکوافینا (Awkwafina) در عنوان The Baccarat Machine که حول محور موفق‌ترین قمارباز زن در تاریخ مدرن یعنی چئونگ ین سان ملقب به کلی (Cheung Yin “Kelly” Sun) و شراکت غیرمنتظره‌اش با پوکر باز افسانه‌ای فیل آیوی (Phil Ivey) است، به ایفای نقش خواهد پرداخت. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

اندی بلین (Andy Bellin) هم‌اکنون در حال نگارش فیلم‌نامه‌ی این فیلم با الهام‌پذیری از مقاله‌ای چاپ‌شده در مجله‌ی Cigar Aficionado بانام The Baccarat Machine به قلم مایکل کاپلان (Michael Kaplan) است. سان زن جوان چینی است که سخت تلاش می‌کند تا با کمک استعدادش سیستم را در بازی خودش شکست دهد.

SK Global تهیه‌کنندگی و سرمایه‌گذاری این فیلم را به همراه جان پناتی (John Penotti) و چارلی کوروین (Charlie Corwin) بر عهده دارد. جفری شارپ از Sharp Independent Pictures دیگر تهیه‌کننده‌ی این اثر است.

تهیه‌کنندگان در حال مذاکره برای انتخاب کارگردان این عنوان هستند.

آکوافینا اخیراً در درام تحسین‌شده‌ی کمپانی A24 به نام Farewell به کارگردانی لولو وانگ (Lulu Wang) به ایفای نقش پرداخت که برای آن موفق به دریافت جایزه‌ی گلدن گلوب شد. او همچنین در دنباله‌ی جومانجی یعنی Jumanji: The Next Level که به فروش جهانی ۷۶۸ میلیون دلار دست‌یافت، حضور پیدا کرد؛ او را در کمدی Awkwafina Is Nora From Queens نیز می‌توان دید.

منبع: Hollywood Reporter

بازیگران جدیدی به Power of the Dog پیوستند


ستاره فیلم Jojo Rabbit، توماسین مک‌کنزی (Thomasin McKenzie)، کودی اسمیت-مک‌فی (Kodi Smit-McPhee) و فرانسس کانروی (Frances Conroy) با هم در درام The Power of The Dog به کارگردانی جین کمپین (Jane Campion) نقش آفرینی می‌کنند. آن‌ها به بازیگرانی همچون بندیکت کامبربچ (Benedict Cumberbatch)، کریستن دانست (Kristen Dunst) و جس پلمونز (Jesse Plemons) پیوسته‌اند. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

کمپین این فیلم را از رمانی به همین نام نوشته توماس سوج (Thomas Savage) اقتباس کرده و داستان آن درباره برادران ثروتمندی به نام فیل و جورج باربنک است که دو روی یک سکه هستند. فیل دلنشین و باهوش و ظالم است و جورج آرام و سخت گیر و بی احساس است. آن‌ها با هم بزرگترین مزرعه دره مونتانا را دارند. این جایی است که مردها هنوز مرد هستند و مدرنیته شدن قرن ۲۰ هنوز باب نشده و برانکو هتری، بهترین گاو چرانی است که فیل می‌شناسد.

وقتی جورج مخفیانه با رز که زن بیوه ای است ازدواج می‌کند، فیل عصبانی و شوک شده برای خراب کردن رز، با استفاده از پسر او، پیتر، جنگ راه می‌اندازد.

کیث کارادین (Keith Carradine)، پیتر کارول (Peter Carroll) و آدام بیچ (Adam Beach) به بازیگران اضافه شده‌اند.

امیل شرمن (Emile Sherman) و ایان کانینگ (Iain Canning) از کمپانی See-Saw Films به همراه راجر فراپیر (Roger Frappier) از Max Films، کمپین و تانیا ساتچین (Tanya Seghatchain) از Brightstar این فیلم را می‌سازند و رز گارنت (Rose Garnett)، سیمون گیلیس (Simon Gillis) و جان وودوارد (John Woodward) تهیه‌کنندگان اجرایی کار هستند.

نتفلیکس حق پخش جهانی فیلم را برعهده دارد و فیلم را سال ۲۰۲۱ اکران می‌کند.

کمپانی Transmission Films مسئول اکران آن در استرالیا و زلاند نو است.

منبع: ددلاین

سریال Avenue 5 برای فصل دوم تمدید شد


شبکه HBO در پی پخش فصل اول سریال خیابان پنجم (Avenue 5)، این سریال را برای فصل دوم تمدید کرد. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

ایمی گرویت (Amy Gravitt) مسئول بخش برنامه ریزی شبکه HBO گفت:

ما هر لحظه فصل اول خیابان ۵ را دوست داریم. آرماندو یانوچی (Armando Iannucci) و تیمش استادان ساخت فیلم سبک کمدی هوشمندانه و مبهم هستند. گروه بازیگران سریال نیز به رهبری هیو لوری (Hugh Laurie) بی نظیر هستند. ما نمی‌توانیم صبر کنیم تا ببینیم قهرمانان بی بضاعت ما در فصل دو چه چیزی را تجربه می‌کنند.

یانوجی، کارگردان سریال نایب رییس (Veep)، سازنده و تهیه‌کننده اجرایی این سریال است. سریال خیابان ۵، چهل سال در آینده را ترسیم می‌کند زمانی که سفر به منظومه شمسی دیگر چیزی از تخیل داستان‌های علمی تخیلی نبوده بلکه یک تجارت چند میلیارد دلاری است. فصل اول این سریال با ۹ اپیزود در تاریخ ۱۹ ژانویه (۲۹ دی) پخش خود را آغاز کرده است.

یانوچی در این رابطه گفت:

خیلی خوب بود که دوباره با HBO برای اولین فصل از خیابان ۵ همکاری داشتم، بنابراین من اکنون هیجان زده‌ام که کاپیتان رایان کلارک و مسافران و خدمه وی را سال آینده در جهنمی جسمی و عاطفی قرار داده است. هیچکس مانند هیو لوری خنده‌های شیطانی و از روی عصبانیت ندارد. و ما مشتاقانه منتظر هستیم تا ببینیم چه شرایط غیرممکن دیگر و بحرانهای وجودی می‌توانیم روی او و جاش گد (Josh Gad) و حتی دیگر اعضای گروه بازیگران فوق العاده خود فرو بریزیم. تا پایان فصل یک و فراتر از آن!

علاوه بر لوری و گد، ربکا فرانت (Rebecca Front)، سوزی ناکامورا (Suzy Nakamura)، لنورا کریچلو (Lenora Crichlow)، نیکی آمویکا (Nikki Amuika) و اتان فیلیپس (Ethan Phillips) ستارگان این سریال هستند.

لوری در مصاحبه‌ای در مورد سریال گفت:

خیلی هیجان انگیز است که بدانیم فضا محدود نیست. من بسیار هیجان زده ام که این سفر را با آرماندو و HBO ادامه می‌دهم. و همچنین یک گروه شگفت انگیز از بازیگران و نویسندگان که هر روز من را می‌خندانند. اینجا آینده است!

اندی باکلی (Andy Buckley)، جسیکا سنت کلیر (Jessica St. Clair)، کایلی بورنهیمر (Kyle Bornheimer)، نیل کسی (Neil Casey)، متیو بیرد (Matthew Beard)، هیمیش پاتل (Himesh Patel)، پترسون جوزف (Paterson Joseph) و دیزی می کوپر (Daisy May Cooper) بازیگران مهمان فصل اول بوده‌اند.

یانوچی، کوین لودر (Kevin Loader)، سایمون بلکول (Simon Blackwell)، تونی راچ (Tony Roche)، ویل اسمیت (Will Smith)، پیتر فلوز (Peter Fellows) و بکی مارتین (Becky Martin) تهیه‌کنندگان اجرایی سریال هستند. استیو کلارک هال (Steve Clark-Hall) نیز با همکاری Sky UK تهیه‌کننده سریال هستند.

منبع: Deadline

سونی اقتباسی سینمایی از بازی Crossfire می‌سازد


به گزارش سایت خبری Variety، استودیو Sony Pictures در حال ساخت فیلمی بر اساس کراس فایر (Crossfire)، بازی ویدیویی محبوب و در سبک شوتر اول شخص کمپانی Smilegate Entertainment، است. چاک هوگان (Chuck Hogan) وظیفه نویسندگی فیلمنامه را برعهده گرفته است. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

کراس فایر یک بازی شوتر اول شخص و رایگان است که شامل دو گروه مزدور the Black List و Global Risk در حال جنگ با یکدیگر می‌شود. این بازی توسط توسعه دهندگان اهل کره جنوبی کمپانی Smilegate Entertainment ساخته شده است. این بازی ابتدا در سال ۲۰۰۷ و در کشور کره جنوبی عرضه شده و در پی موفقیت آن در سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ برای چین، آمریکای شمالی و سایر نقاط جهان عرضه شد.

با توجه به محبوبیت بی نظیرش با ۱ میلیارد بازیکن ثبت نام شده در سراسر جهان و کسب بیشترین تعداد بازیکن در تاریخ، تبدیل به پربازدیدترین بازی جهان شد. پس از گذشت نزدیک به ۱۳ سال از زمان عرضه، این بازی ویدئویی تا سال ۲۰۱۹ موفق شده ۱۲ میلیارد دلار درآمد ناخالص کسب کند.

فیلم کراس فایر توسط نیل اچ. موریتز (Neal H. Moritz)، تهیه کننده فرنچایز سریع و خشن (Fast & Furious)، تهیه و تولید خواهد شد. موریتز از سال ۲۰۱۵ در حال انجام مراحل پیش تولید فیلم تحت بنر Original Film بوده است. استودیو Tencent Pictures نیز به عنوان حامی مالی و تهیه‌کننده با وی همکاری خواهد کرد. این سومین همکاری موریتز با سونی پس از فرنچایز خیابان جامپ شماره ۲۱ (۲۱ Jump Street) و فیلم بلاد شات (Bloodshot) با بازی وین دیزل (Vin Diesel) خواهد بود.

منبع: ComingSoon

هراس از اختگی | نقد و بررسی فیلم young ahmed


برادران داردن دو فیلمساز بلژیکی از سینماگران به نوعی صاحب سبک اروپایی هستند که در پرونده‌ی فیلمسازی خود همیشه به دنبال معضلات اجتماعی در جامعه‌‌ی اجتماعی غرب مدرن بوده‌اند. از «روزتا» گرفته که داستان یک دختر تنها بود تا «کودک» که در مورد بحران حاشیه نشینی در پاریس و وضعیت اسفناک خرده بزهکاران مدرنیته. اما اینبار دوربین فرار و پر از تحرک و روی دست داردن‌ها به سراغ یکی از مضمون‌ها و تم‌های ملتهب این سالهای فرانسه رفته است و می‌خواهد به نوعی آن را واکاوی اجتماعی و فردی نماید. مسئله‌ی اسلام رادیکال و بنیادگرایی یکی از مهمترین مباحث پراتیک جامعه‌ی امروز اروپای غربی می‌باشد، بخصوص بعد از حوادث تروریستی در قلب دموکراسی جهانی یعنی فرانسه. به همین علت این تم چند سالی است که مردم فرانسه را به خود مشغول کرده بخصوص اینکه در معادلات پراتیکی این کشور تعداد زیادی شهروند مسلمان زیست می‌کنند و اکنون وجود تفکرات سلفی و تکفیری در مرکز اروپا جزو خطرات بالقوه‌ی جامعه به حساب می‌آید. داردن‌ها پس از ساخت فیلم قابل قبول «دو روز، یک شب» و سپس شکست فیلم بعدیشان «دختر ناشناس» خواسته‌اند با «احمد جوان» رجعتی به سینمای فرد محور و پاتولوژیستی خود کنند؛ سینمایی که به داخل لابیرنتهای به ظاهر ساده و مینیمال افردای می‌رود که صحنه‌ی منازعه‌ی آنها را با اجتماع و جامعه به تصویر می‌کشد.

اما «احمد جوان» فاقد تمرکزهای قبلی برادران داردن است. فیلم با یک تم مستهلک مرکزی و داستانی نیم خطی می‌خواهد به سراغ یک معضل بزرگ برود و نخستین مشکل و گسست سوژه‌گی در «احمد جوان» از همینجا آغاز می‌شود. فیلمهای قبلی داردن‌ها دارای یک خط متمرکز و کوتاه بود که مثلاً مانند «دو روز، یک شب» در بر گیرنده‌ی زندگی محدود یک زن کارگر را به تصویر می‌کشید که ناگهان با مشکلی فردی مواجهه می‌شود یا حتی در فیلم مشهور «کودک» همه چیز حول یک نظام لمپن‌ساز و حاشیه‌نشین دور می‌زد که در آن‌واحد گرفتاری فرد را با زندگی روزمره‌اش به تصویر می‌کشید با اینکه باید در همینجا گفت هنوز هم این دو برادر در فرماسیون سینمایشان نتوانسته‌اند مشکل و منطق دوربین روی دستهایشان را حل کنند و اینک این دفرم‌گرایی ساختاری در فیلم بد و از هم‌پاشیده‌ی «احمد جوان» مزید بر علت در زدن تیر خلاص بر پیکره‌اش می‌شود.
فیلم از همان پلان اولش به سراغ کاراکتر مرکزی یعنی احمد می‌رود؛ نوجوانی مسلمان که به سمت تفکرات بنیادگرایانه جذب شده و اینک می‌خواهد نقش یک مومن واقعی با گرایش‌های مثلاً وهابی را فرا بگیرد اما مشکل اول در همین شروع پر از چالش و چاله‌ی مضمون در فیلمنامه است. فیلمساز همچون یک فرد ناآگاه و آماتور در حد یک دانش آموز دبیرستانی به سراغ مضمونی رفته که باید برای ساختش به درستی دست به تفکیک بزند و عمق تم را روشن نماید اما داردن‌ها اینکار را نمی‌کنند و گمان کرده‌اند مانند سایر آثارشان با قیافه‌ی انتلکتی و مینیمالیستی – که این روزها بسیار سینمای هنری و روشنفکری را در ایران و جهان به دام خود انداخته است – می‌توانند یک تعریف تک خطی از گرایش‌های اسلام سلفی – تکفیری را بدون پرداخت مستدل پایه‌گذاری کنند و سپس بحران پرسناژ را در دل آن شرح و بسط دهند. اینجاست که می‌گوییم تم و کارکرد مضمونی «احمد جوان» با آثار قبلی این دو برادر فرق می‌کند. ما از همان لحظه‌ی نخست و‌ میزانسن اول یک سری رفتارهای عقب افتاده و صرفاً متحجر را از احمد می‌بینیم و در ادامه‌اش این زمینه‌سازی الصاق می‌شود به قرآن خوانی در ماشین و اتاق نمور و کوچک مسجد و نماز خواندن امام مثلاً تندرو و رادیکال و فیلمساز می‌خواهد این موضوع نیم خطی را به عنوان سر کلاف و سرداده‌ی پارامتریک مضمون بگیریم و بعد از آن محوریت کاربردی احمد را نسبت با این سر کلاف بسنجیم. با دیدن همین تم نیم خطی است که در ابتدای کار یعنی قبل از رسیدن به ترجمان نمایشی، در اسلوب سناریو می‌گوییم که قرابت و تبیین دو فیلمساز عزیزمان از اسلام به اندازه‌ی یک نوجوان دبیرستانی هم نیست و آنها می‌خواهند به قولی با ماستمالی کردن بازتعریف، دست به اینهمانگویی مبتذل از جنس فیلمفارسی‌های خودمان بزنند. فیلم هم اسلامش اخته شده است و هم در ادامه کاراکتر نپخته و به بلوغ نرسیده‌اش که بویی از بلوغ دراماتیک در بستر فرم و روایت نبرده و فقط بصورتی سرگردان با دوربینی حیران به اینسو و آنسو می‌زند. ما وقتی محور حضور احمد را درست درک نمی‌کنیم، یعنی اسلام و بنیادگرایی‌اش را نمی‌فهمیم و فیلمساز به یک عکس جهادگر مثلاً سوری که پسرعموی تکفیری احمد است بسنده کرده و ادامه‌ی بسط دادن‌های تماتیکش را در نمایش نماز خواندن‌های منفعل و مستهلک کاراکتر خلاصه می‌کند.

به صحنه‌ی عملیات ترور دقت کنید که چقدر شوخی است و این صحنه تمامیت فیلم با مضمون و تم و اتمسفرش را لو می‌دهد. احمد می‌خواهد معلم خود که از امام مسجد شنیده او کافر است (حتما این میشود حکم ارتداد به سبک داعش؟!!) را با یک کنش جهادی ترور نماید که ناگهان با یک بچه بازی منفعل دستش رو می‌شود. دوربین کاراکتر را در مرکز قاب لرزان خود گرفته و از راه‌پله‌ها بالا رفته و جرات ندارد میزانسن صحنه را حتی مدیوم-لانگ‌شات بگیرد، سپس زن از خانه بیرون آمده و احمد به طور یک شوخی با گفتن الله اکبر به سمتش حمله می‌کند و بعد از آن، پروسه‌ی فرار و به طور بامزه‌‌ای جامپ‌کات به کانون اصلاح و تربیت. این سکانس آماتوری و بشدت قلابی حتما باید شود قله‌ی درام ما برای بسط دادن اینکه چقدر این بچه بیگناه است و همه‌ی این بدبختی‌ها بخاطر وجود اسلام بنیادگرایی است که ای کاش تفکیک این خوانش از اسلام، این دین رحمانی را در طول فیلم می‌دیدیم که دقیقاً نمی‌بینیم و خروجی فیلم می‌شود یک پیام تک بُعدی که اسلام همین است و ولاغیر. به بیانی همه چیز فیلم از سر تا پایش مخدوش است؛ از مضمون آبکی‌اش گرفته تا دوربین روی دست‌های عصبی کننده و بی‌منطقش و سرآخر قیافه‌ی انتلکتی و مینیمالش برای تصویرگرایی انضمامی از مقوله‌ی تروریسم. حال با این بنیان دشیره و از هم پاشیده که از اول بر روی یک تِل آبکی بنا شده است میتوان ادامه‌ی اثر را هم حدس زد. احمد به زندان نوجوانان می‌رود و تفکرات بنیادگرایانه‌اش را به نوعی ادامه داده و با تراشیدن یک مسواک به شکل چاقو می‌خواهد عمل جهادی‌اش را ادامه دهد که کم‌کم با رفتن به مزرعه‌ی حیوانات کمی از آن خر مقدسی‌اش کم می‌شود. فرم نداشته‌ی فیلم هم هیچ تنظم ساختاری در روایت به خود نگرفته و همچون سریال‌های دسته سه و چهار تلویزیونی به چند نکته‌ی مبتذل دختر و پسری همچون دیالوگهای احمد و دختر کشاورز بسنده می‌کند. همین پارامترهاست که باعث می‌شود پرسناژ اصلی عمق و کنش پراتیک نداشته باشد و از او فقط یک موی فر و عینک بزرگش را به یاد داشته باشیم و حیران بودنش در اینسو و آنسوی درام. این حیرانی و سردرگمی اساساً از منیت و زیست نداشته‌ی فیلمساز پشت دوربین نشئت می‌گیرد چون اصولاً وقتی مولف مضمونش را نشناسد و آن را به درستی تبدیل به بودوارگی حسی خود نکرده باشد نمی‌تواند از پس آن فرم بیافریند و فیلمش تبدیل می‌شود به یک فرآورده‌ی هموژنیزه که نه ثبات دارد و نه بنیان درست ساختاری؛ اینجاست که امر تکنیک هم به مثابه‌ی ذهنیت فیلمساز در تعامل با ساختار شکل می‌گیرد، حال چه در تعامل سازنده و چه مخرب، بهمین علت حرکات هوازی دوربین که دور سر احمد می‌چرخد و با محیط گیج می‌زند درست به مثابه‌ی اختگی در سوژه‌گی کاراکتر عمل می‌کند. به بیانی چون کاراکتر احمد اساساً نمی‌داند که به دنبال چیست و جایگاهش در ساختار، پارامتریک و قاعده‌مند نشده و فقط در سطح گزاره‌های تیتروار خبری از اسلام تکفیری و سلفی باقی می‌ماند،

دوربین هم به موازات چنین کنشی شکل تکنیکی خود را سازمان داده و در ول‌شدگی ابژکتیو همچون توپ پینگ‌پونگ به اینور و آنور پرتاب می‌شود. به نماها و کادرهای لرزان فیلم دقت کنید، حتی این ساختار دفرمه نمی‌تواند در راستای آن شعار پوسیده‌ی آماتوری «القای حس اضطراب» که در سینمای ایران خودمان هم مد شده است، مانور بدهد و از این قیافه هم عقب می‌ماند و مانند تراز از هم‌پاشیده‌ی کاراکتر و داستان، به شدت متحجر و ابتدایی و حتی مبتذل است. دوربینی بسیار ترسو و بزدل که همچون خوانش نافهمی پرسناژِ مثلاً خاکستری از یک کنش خام، نه لانگ‌شات می‌فهمد و نه کادر درست و درمان و نهایتاً منطق قراردادی و اتمسفریک دوربین روی دست از سازه‌ی کنتراسیو فیلم بیرون می‌زند و اختگی متحرک قاب باقی می‌ماند.
برادران داردن با «احمد جوان» می‌خواستند بعد از شکست فیلم قبلی گامی جدید در راستای درام‌های اجتماعی‌شان بردارند اما باید گفت که این فیلم ماقبل یک اثر برازنده و آبرومند است و در حد آثار آماتوری و دبیرستانی به کارگردانی هم سن و سالان احمد فرانسوی می‌باشد.

بازیگران جدیدی به The Lost Daughter پیوستند


اولیویا کولمن (Olivia Colman) بازیگر برنده اسکار، جسی باکلی (Jessie Buckley)، داکوتا جانسون (Dakota Johnson) و پیتر سارسگارد (Peter Sarsgard) بازیگران فیلم جدید The Last Daughter به کارگردانی مگی جیلنهال (Maggie Gyllenhaal) خواهند بود. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

کمپانی Endeavor Content این فیلم را در فستیوال EFM می‌فروشد که براساس رمان موفق النا فارنیت (Elena Ferrante) است. این می‌تواند یکی از پروژه‌های مهم در حال حاضر باشد. جیلنهال، و تالیا کلینهندلر (Talia Kleinhendler) و اوسنات هندلزمن-کرن (Osnat Handelsman) تولید کنندگان فیلم از طریق کمپانی Pie Films و Charlie Dorfman هستند. Endeavor Content و Charlie Dorfman سرمایه‌گذاران فیلم هستند.

این فیلم درباره لدا (با بازی کولمن) است، مدرس دانشگاه باهوشی در تعطیلات تابستانه کنار دریا که نینا (با بازی جانسون) و دختر جوانش در آنجا به سر می‌برند در حالیکه آن‌ها را در ساحل مشاهده می‌کند. او بخاطر رابطه اجباری‌شان و خانواده بزرگشان، تحت تاثیر خاطراتش از ترس، ابهام و تنش مادرانه قرار می‌گیرد.

او که مجبور است بعنوان یک مادر جوان، گزینه‌های نامرسومی داشته باشد، و درگیر عواقب آن‌ها می‌شود، شروع به حل کردن مشکلات می‌کند.

او که راهش را گم کرده، خودش را در دنیای عجیب و غریب و مبهم ذهنش پیدا می‌کند.

جیلنهال اظهار داشته:

وقتی خواندن فیلم‌نامه را تمام کردم، حس کردم یک راز واقعی با صدای بلند گفته شده است. هم ناراحت و هم خوشحال بودم. فورا با خودم فکر کردم این در سینما چگونه خواهد بود. روی اقتباس آن کار کردم و فهمیدم این فیلم‌نامه بقیه را هم جذب می‌کند و دوست دارند این حقیقت‌های مرموز را درباره مادری، زنانگی و تمایل و آرزوها بدانند. از همکاری با بازیگران و فیلم‌سازان شجاع و مهیج خوشحالم.

منبع: ددلاین