نقد و بررسی فیلم The Neighbors’ Window | ظاهر و باطن


جمله‌ی معروفی هست که می‌گوید “هیچ‌وقت ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید”. زندگی همه‌ی ما بالا و پایین‌ها و مشکلاتی دارد که فقط خودمان از آنها با‌خبر هستیم و وقتی به زندگی دیگران نگاه می‌کنیم، با مجموعه‌ای از بهترین‌ها مواجه می‌شویم؛ گویی بهترین اتفاقات دنیا برای دیگران اتفاق می‌افتد و بهره ما از زندگی بدبختی و عذاب‌های آن است. اما آیا واقعا دیگران از ما خوشبخت‌تر هستند؟ “پنجره همسایه” که در جریان اسکار نود و دوم موفق به کسب جایزه بهترین فیلم کوتاه شد از خلال دیدزنی های شخصیت اصلی خود به این پرسش پاسخ می‌دهد؛ فیلمی که داستانی شبیه به “پنجره عقبی” هیچکاک دارد و تماشای آن برای کلاسیک‌دوستان لذتی دو چندان خواهد داشت.

فیلم با نمایی از سانفرانسیسکو آغاز می‌شود و بعد از آن به ساختمان همسایه کات می‌خورد. دوربین حرکت پن آهسته‌ای از خانه همسایه به خانه شخصیت اصلی می‌کند و ارتباط این دو خانه را با یکدیگر نشان می‌دهد؛ همانطور که چشمان ما بین این دو خانه در حرکت بود شخصیت‌های داستان نیز چشمان خود را به خانه‌ی یکدیگر می‌دوزند. بار دیگر کات و اینبار چندین اسباب بازی کادر را پر می‌کنند. شخصیت اصلی که مادر بچه‌هاست در حال پاک‌کردن بیسکوییت‌هایی است که فرزندانش روی زمین ریخته‌اند؛ به این ترتیب اولین برخورد ما با شخصیت اصلی او را زنی خانه‌دار تصویر می‌کند که حامله نیز هست. عنصر اسباب‌بازی – که جلوتر سر میز شام هم است – نیز بیانگر حضور فرزندان او در همه‌‌جای زندگی او است. حضوری که غالبا موجب ناراحتی و کلافگی او می‌شود. حالا این زن خانه‌دار و خسته از اوضاع زندگی خود – از روزمرگی و بچه‌داری کردن – هنگام شام از پنجره خانه، چشمش به همسایه‌ی جدید می‌افتد و حادثه محرک داستان اتفاق می‌افتد.

تماشای همسایه از پنجره شخصیت اصلی را با آن وجهی از زندگی مواجه می‌کند که او ندارد؛ زندگی آزادی در آن که خبری از بچه‌ها نیست تا او مجبور باشد از آنها محافظت کند. مواجه شدن او با این زندگی از طرفی او را نسبت به همسایه‌اش حسود می‌کند و از طرفی او دیگر از زندگی خود لذتی نمی‌برد. انگاری این حادثه او را به خود می‌آورد؛ اینکه او زن میانسالی است که دیگر جوان نیست و سهم او زندگی فقط شب‌بیداری، پرستاری از بچه‌ها، بردن آنها به پارک و هزار کار ریز و درشت دیگر است که وظیفه‌ی مادری او حکم می‌کند. تضادی بین دو رویکرد شکل می‌گیرد. یکی وقف کردن زندگی برای فرزندان و دیگری داشتن زندگی کردن برای خود. شخصیت اصلی نیز از همین تضاد رنج می‌برد.

فیلم از اینجا به بعد روندی شتابزده می‌گیرد و شخصیت اصلی را در موقعیت‌های مختلف بچه‌داری در حال دیدزنی همسایه نشان می‌دهد. او همچنان یک مادر است اما مادری که دیگر از فرزندانش لذت نمی‌برد؛ همه‌ی هم و غم او رصد زندگی همسایه‌ی جدید است. او از تماشای زندگی همسایه‌اش به نوعی حسرت خود را ارضا می‌کند. درست مانند وقتی که با تماشای قسمت محبوبمان از “گرند تور”، حسرت رانندگی با ماشین مورد‌علاقه‌ی خود را پنهان می‌کنیم. اما اگر بتوانیم رویای خود را عملی کنیم چه؟

در ادامه‌ی داستان شخصیت اصلی شوهر و فرزندانش را به مسافرت می‌فرستد تا رویای زندگی راحت را عملی کند. حالا حداقل برای یک‌روز او باید از زندگی خود لذت ببرد؛ بدون فکر کردن به همسایه یا هر چیز آزاردهنده دیگری. اما وسوسه‌ی دیدزنی که مثل نوعی افیون برای او عمل می‌کند و هر دفعه او را به رویایی شیرین فرو می‌برد، اینبار نیز او را رها نمی‌کند. اما اینبار نه آن زندگی رویایی همیشگی که چیز‌هایی عجیب و غریبی می‌بیند؛ شوهر همسایه روی تخت خوابیده و سرش را تراشیده است و عده‌ای دورتادور تخت را گرفته‌اند. انگار او بیمار شده است. از همسایه و شوهرش فاصله می‌گیریم و شخصیت اصلی مشغول کار‌های خود می‌شود. کمی بعدتر مهم‌ترین و بهترین سکانس داستان اتفاق می‌افتد؛ جایی که در سکوت و از بیرون خانه‌ی همسایه، مرگ شوهر او را می‌بینیم، اینکه چگونه بدن او را در کفن قرار می‌دهند و همسایه چقدر ناراحت است. سرانجام هم ما و هم شخصیت اصلی با باطن آن زندگی رویایی مواجه می‌شویم.

شخصیت اصلی از ساختمان خارج می‌شود و سری به همسایه‌ی خود می‌زند؛ خروجی که به طور استعاری عبور او از پوسته‌ی زندگی همسایه و مواجه او با عمق زندگی آنها و آن چیزی که واقعا هستند، مواجه می‌کند. گفت و گویی بین این دو صورت می‌گیرد و از خلال این گفت و گو، دیالوگ مهمی از زبان همسایه شنیده می‌شود که عصاره داستان فیلم همین دیالوگ است “ما به اون طرف و بچه‌هاتون نگاه می‌کردیم. اونا واقعا دوست‌داشتنی هستند”. هر چقدر که شخصیت اصلی در حسرت زندگی آرام و بی دغدغه‌ی همسایه بوده به طور موازی نیز همسایه در حسرت زندگی شلوغ و بچه‌های بوده است؛ همسایه نسبت به زندگی راحت خود بی‌توجه است و شخصیت اصلی نسبت به بچه‌های خود.؛ هر دوی آنها توجه خود را روی دیگران متمرکز کرده اند و دارایی‌هایشان برای آنها بی‌ارزش است. در مقام مخاطب ما دو روند معکوس را طی می‌کنیم؛ ابتدا با باطن زندگی شخصیت اصلی و ظاهر زندگی همسایه مواجه می‌شویم و در پایان ظاهر زندگی شخصیت اصلی و باطن زندگی همسایه را می‌بینیم. هیچ چیزی آنطور که می‌نمایاند نیست.

در سکانس آخر باز به اسباب‌بازی کات می‌خوریم و به شخصیت اصلی که به آنها خیره شده‌است؛ در پایان دوباره به نقطه‌ی شروع باز گشتیم اما نکته‌ی مهم تحولی است که طی این ماجرا شخصیت اصلی پشت سر گذاشته است. دیگر او زندگی دیگران رو خوشبخت‌تر نمی‌پندارد و هر کس را مجموعه‌ای از داشته‌ها و نداشته‌ها تصور می‌کند. آخرین نمای فیلم از بیرون خانه‌ی شخصیت اصلی است؛ در نمایی – نقطه‌ی دید همسایه؟ – از پنجره زندگی آنها را می‌بینیم و این روند معکوس کامل‌تر می‌شود. حالا ما رسما به ظاهر زندگی آن‌ها خیره شده‌ایم. شخصیت اصلی باز هم از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. نگاهی که اینبار ظاهربین نیست و می‌داند در باطن به چه چیزی نگاه می‌کند نگاه کردنی که با همیشه تفاوتی اساسی دارد.

نقش‌آفرینی اونا چاپلین در فیلم ترسناک Lullaby به کاردانی جان آر. لئونتی


اونا چاپلین (Oona Chaplin)، که قرار است در دنباله مورد انتظار Avatar (آواتار) ظاهر شود، برای بازی در فیلم سینمایی ترسناک Lullaby (لالایی)، از کمپانی Alcon Entertainment، نیز انتخاب شده است. جان آر. لئونتی (John R. Leonetti)، که فیلم‌های دیگری در همین ژانر از قبیل Annabelle (آنابل)، Wish Upon (بر فراز آرزو)، و اخیرترین فیلم اورجینال The Silence (سکوت) از شبکه نتفلیکس را ساخته است، برای کارگردانی Lullaby نیز در نظر گرفته شده است. تولید فیلم ماه آینده در تورنتو کلید می‌خورد. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

این فیلم، که بر اساس شخصیت اسطوره‌ای لیلیث می‌باشد، ریشه در یک فولکلور دارد و به روایت داستان یک مادر امروزی می‌پردازد که یک لالایی را در یک کتاب قدیمی کشف می‌کند و خیلی زود آن ترانه را به عنوان یک رحمت و برکت در نظر می‌گیرد. اما وقتی آن لالایی، دیو قدیمی‌ای به نام لیلیث را به دنیا می‌آورد، دنیای آن مادر به یک کابوس تبدیل می‌شود.

الکس گرینفیلد (Alex Greenfield) و بن پاول (Ben Powell) فیلم‌نامه این فیلم را نوشته‌اند. برودریک جانسون (Broderick Johnson) و آندرو کاسوو (Andrew Kosove) (از مؤسسان کمپانی Alcon) به همراه لی نلسون (Lee Nelson) و دیوید تیش (David Tish) از طرف کمپانی Envision Media Arts از تهیه‌کنندگان این فیلم هستند. کارل روگرز (Carl Rogers) و اسکات پریش (Scott Parish)، به نمایندگی از کمپانی Alcon- که تأمین بودجه پروژه را کاملا بر عهده دارد- به همراه مارکوس جورج (Markus George)، میخائیل نیفلد (Mikhail Nayfeld)، و دیک هیلنبرند (Dick Hillenbrand) از طرف کمپانی Heroes and Villains، و جف بولر (Jeff Bowler)، جان لویس (John Lewis)، و برت ساکسون (Bret Saxon) از طرف کمپانی B3 Media، و مارک هولدر (Mark Holder) از طرف کمپانی Wonder Street از تهیه‌کنندگان اجرایی این پروژه می‌باشند.

کارنامه کاری چاپلین عبارت است از: Game of Thrones (بازی تاج و تخت)، My Dinner with Herve (شام من به همراه هرو)، و مینی سریال موردانتظار A Higher Loyalty (یک وفاداری والاتر) از شبکه CBS.

منبع: Deadline

هادی حجازی‌فر: گاهی بد نیست مواضع آدم‌ها روشن شود


هادی حجازی‌فر با «ایستاده در غبار» به یک چهره سینمایی تبدیل شد. بازی ساده و آرام او در نقش حاج احمد متوسلیان در درام مستندگونه‌ای که محمدحسین مهدویان ساخته بود، از همان ابتدا مورد توجه منتقدان قرار گرفت. پس از «ایستاده در غبار» حجازی‌فر به بازیگر اصلی و ثابت سه فیلم بعدی مهدویان در سه دوره بعدی جشنواره فیلم فجر تبدیل شد و البته در کنار بازی در فیلم‌های مهدویان هم برای تلویزیون سریال بازی کرد، هم به شبکه نمایش خانگی سری زد و هم در نقش‌های متفاوت بر روی پرده سینما حاضر شد. در پنجمین سال ورود این بازیگر به سینما، او در پنجمین فیلم مهدویان بازی نکرد و همکاری جدیدی را با نیکی کریمی در مقام فیلمنامه‌نویس و بازیگر تجربه کرد و با «آتابای» در سی‌وهشتمین جشنواره فیلم فجر حضور داشت.

جشنواره تمام شد و برخی از منتقدان معتقد بودند بازی و فیلمنامه شما در «آتابای» دیده نشد.

مهم نیست؛ مهم این است که فیلم در بخش‌های مختلفی کاندیدا شده و خوشحالم که فیلم دیده شده و مورد توجه هم هیات داوران و هم منتقدین قرار گرفته و مطمئنم که داوران کار سختی برای انتخاب داشتند اما من به اتفاقی که می‌افتد اعتماد دارم چون وقتی وارد یک رقابت می‌شویم، بالاخره باید سازوکارش را بپذیریم. در کل می‌توانیم به سازوکار و همه اینها انتقاد داشته باشیم اما من هیچ گله و ناراحتی ندارم. واقعیت این است که هر چه آدم پیش می‌رود بیشتر به نتیجه کاری که کرده، در رابطه با مخاطب اهمیت می‌دهد و وقتی از او جواب مثبت می‌گیرد، به نظرم با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. امیدوارم سال‌های آینده هم بتوانیم حضور داشته باشیم و مردم کارهایمان را ببینند و دوست داشته باشند.

در نشست خبری فیلم گفتید در ابتدای ورودتان به سینما برخورد اهالی سینما با شما به گونه‌ای بود که فکر می‌کردند شما از پادگان آمدید و …

یک وقتی آدم‌ها به واسطه شرایطی که به همه چیز مثل عصبانیت‌های جامعه و موارد دیگر برمی‌گردد نسبت به یک سری آدم‌ها گارد می‌گیرند. خود من هم گاهی دچار این می‌شوم که نسبت به یک سری آدم‌ها گارد دارم و وقتی فکر می‌کنم دلیلی برایش پیدا نمی‌کنم. من هم چند سال به واسطه فیلم‌هایی که بازی کردم مورد قضاوت قرار گرفتم، در عین حال فیلم‌هایی که بازی کردم هم برایم قابل احترام است؛ فکر می‌کنم نقش آدم‌هایی که با باور برای کشورشان زحمت کشیدند را بازی کردم و هیچ مشکلی هم با آن ندارم. ولی این به معنای این نباشد که اگر فرد امکان‌های دیگری دارد از او سلب یا دریغ شود. یکی از خوشحالی‌های من این بود که خانم نیکی کریمی می‌توانست با هر کسی از نویسندگان حرفه‌ای برای فیلمنامه‌اش همکاری کند اما با دیدن کوچکترین استعداد در من طی یکی دو همکاری که با هم داشتیم به من اعتماد کرد و من همه تلاشم را کردم. فکر می‌کنم آدم‌ها باید در قضاوتشان منصف باشند و فکر می‌کنم خانم کریمی هم اینگونه بود. یک رفاقتی بین ما شکل گرفت بعد از یک سال که با هم کار کردیم که می‌دانم درباره آدم‌ها چه نظری دارد و قضاوت نمی‌کند ولی من در معرض این قضاوت‌ها همیشه بودم.

استایل و چهره شما جوری است که نقش‌های درگیرانه را خوب بازی کنید. فکر می‌کنید بتوانید قهرمان سینمای ایران باشید؟

نه علاقه‌ای هم ندارم. چون در بازیگری چنین رویایی ندارم. یک وقتی یک نقشی به تو پیشنهاد می‌شود و تو تمام ابزارهایی که داری را به کار می‌گیری و تمام ضعف‌هایی که در قبال این نقش داری را سعی می‌کنی در خودت پنهان کنی. کاری که خیلی از دوستان ما انجام می‌دهند. کارهای زیادی به من پیشنهاد شده اما چون فیلمنامه خوبی نداشته یا من امکان همراهی نداشتم عذرخواهی کردم ولی این یک واقعیت است که با «ایستاده در غبار»، «ماجرای نیمروز» و حتی «لاتاری» بحث قهرمان داشتن فیلم‌ها دوباره در سینمای ایران مطرح شد. می‌توانست هر کسی در این نقش‌ها باشد که خوشبختانه قرعه فال هم به نام من افتاد. بخشی از موفقیت این موضوع شاید به این دلیل بود که این قضیه چندسالی مهجور بود و شاید هر کس دیگری هم به جای من شانس حضور در این فیلم‌ها را داشت باز هم تماشاگر با نگاه مهربانانه‌ای با او برخورد می‌کرد. همان نگاهی که به من داشتند. برای من فرقی نمی‌کند من در همه نقش‌هایم سعی می‌کنم از حافظه عاطفی و زیستم و هر چیزی که دم دست دارم استفاده کنم تا بتوانم نقش را اول همانطور که کارگردان می‌خواهد و بعد همانطور که خودم فکر می‌کنم بسازم و اجرا کنم.

با جواد عزتی هم زوج خوبی را تشکیل دادید.

ما با جواد دوستی خیلی خوبی داریم و فکر می‌کنم لیاقت جایگاهی که به دست آورده را به شدت دارد به این دلیل که آدم استخوان خورد کرده و باهوشی است. به نظر من جواد از یک نبوغ عجیب و غریب در بازیگری رنج می‌برد. یکی از اشتراکات من و جواد این است که به پارتنرهایمان بیشتر فکر می‌کنیم تا خودمان. من خیلی‌ها را دیدم در بحث بازی که به این معتقد بودند و فکر می‌کنم جواد و خیلی‌های دیگر که یا پولساز هستند یا اینکه نقش‌های ماندگار در سینما خلق می‌کنند، کمااینکه در گذشته هم نمونه‌هایشان را داشتیم، یک جور تبدیل به تالار مشاهیر و افتخارات سینمای ایران می‌شوند.

در نشست خبری فیلم شما سوالی پرسیده شد که شما عصبانی شدید. الان که از آن روز گذشته و آرامش بیشتری دارید درباره آن مساله چه نظری دارید؟

برای من جالب است که چرا مثلا زمان جنگ نمی‌گفتند اینجا چون ایران است فقط باید فارس‌ها بجنگند؟ مثلا در کربلای پنج و کانال ماهی فقط فارس‌ها باید خط را بشکنند؟ چرا وقتی زمان انتخابات می‌شود فقط فارس‌ها رای نمی‌دهند؟ ماجرا این است که این بحث‌ قومیت‌ها وقتی آزاردهنده می‌شود که یک عقبه ذهنی آزاردهنده درباره قومیت‌ها وجود داشته باشد. من خیلی راحت به شما می‌گویم. حتی ممکن است گاهی خود ما هم شوخی‌هایی کنیم ولی از کودکی این احساس ذره ذره در آدم تلنبار می‌شود و به واسطه برخوردهایی که می‌شود و حرف‌هایی که گفته می‌شود… این تبدیل به یک خشمی می‌شود که ناگهانی می‌ترکد. به نظر من زبان مادری هر کسی برایش شبیه مرزهای زمینی‌ و جغرافیایی‌اش است و اصلا متوجه این موضوع نمی‌شوم و نمی‌توانم بفهمم چطور یک خبرنگار و یک آدم تحصیلکرده می‌تواند چنین نگاه عقیمی به بحث زبان داشته باشد.

هنوز هم می‌گویید فاشیستی است؟ 

به شدت فاشیستی است. من واقعا فکر می‌کردم جشنواره ما روز بعد اجازه ورود این خبرنگار را به سینمای مطبوعات نمی‌دهد و عذرخواهی رسمی می‌کند. الان در یک استادیوم چنین حرفی زده شود همه جای دنیا آن تیم محروم می‌شود ولی آقای داروغه‌زاده با لبخندهای همیشگی‌اش انگار موضوعات مهمتری برایش وجود داشت. من واقعا انتظار داشتم و هنوز هم انتظار دارم که دبیر جشنواره دراین‌باره عذرخواهی کند. مگر می‌شود در یک نشست بر خلاف اصل صریح قانون اساسی حرفی بزنی و بگویی زبان معیار پارسی است و نباید فیلم به زبان آذری ساخته شود؟ من به این فکر می‌کنم که پس ناراحتی دیرینه ما از این برخوردها واقعی بوده. در اسکار دیدید که یک فیلم کره‌ای همه جوایز را درو می‌کند. این بحث‌های فرهنگی است که باعث می‌شود ما درجا بزنیم.

درباره استوری آقای یراحی صحبتی دارید؟

من برای ایشان احترام قائل هستم و شماره‌اش را هم گرفتم که به او زنگ بزنم که نخواهم رسانه‌ای پاسخ بدهم. فکر می‌کنم او دچار همان مشکلی است که من به عنوان یک ترک هستم چون فکر می‌کنم این یک خشمی است که از بچگی تلنبار شده. اینکه به لهجه تو بخندند، مورد تمسخر قرار بگیری و … من به عنوان یک بازیگر هیچ ربطی ندارم به این که پس این فیلم چه فکری بوده. این هم مثل همان قضاوتی است که فکر می‌کردند من از پایگاه آمدم. من از همه عرب‌زنان عزیزی که در  کشورمان هستند عذرخواهی می‌کنم چه کسی است که ادبیات غنی عرب را نشناسد؟ لااقل ما که در حوزه ادبیات کار کردیم. متاسفانه این نگاه وجود دارد و ما از این بابت احساس خطر می‌کنیم. وقتی با دوستانی که افکار تندرو داشتند صحبت می‌کردیم،همیشه می‌گفتیم ما ایران هستیم ولی زبان و فرهنگ و هنر خودمان را بایدحفظ کنیم. وقتی این برخوردها را می‌بینم فکر می‌کنم آنها هم حق داشتند. اینکه یک نویسنده به زبان مادری‌اش بنویسد انگار یک لایه از روح او برداشته می‌شود. این که یک بازیگر به زبان مادری‌اش حرف بزند به مخاطبش نزدیک‌تر است. چون بالاخره در آن واحد ترجمه اتفاق می‌افتد ولی این یک واقعیت است. امیدوارم روزی برسد که فرزندان ما چنین تنش‌هایی نداشته باشند.

برنامه شما برای آینده چیست؟ به فیلمسازی فکر می‌کنید یا دوست دارید بازیگری را ادامه بدهید؟

من رویاهای بزرگی دارم.رویاهایی که من را از سخت‌ترین اتفاقاتی که در زندگی‌ام افتاده کشانده و آورده به اینجا رسانده. خدا را شاکرم که الان در این موقعیت هستم. اکثر رویاهای من در فیلمسازی خلاصه می‌شود. اگر وسعت مخاطبان این مدیوم نبود در تئاتر می‌ماندم ولی احساس می‌کنم سینما این امکان را به من می‌دهد که با تعداد بیشتری از مخاطبان گفتگو کنم. فکر می‌کنم وقتش رسیده که فیلم خودم را بسازم. در یکی دو سال اخیر هم امکانش پیش آمد یک مقدار با احتیاط با آن برخورد کردم.

درباره‌اش توضیح می‌دهید؟

دو فیلمنامه دارم؛ دو، سه تا طرح دارم ولی باید به یک جمع‌بندی بسازم. «آتابای» ترغیبم کرده و مخصوصا با برخوردی که با فیلم در جلسه نشست مطبوعاتی شد همانطور که می‌گویند «گاه آن که تو را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاری است» احساس کردم که چه وظیفه سنگینی دارم و دوباره باید برگردم به آن جغرافیا و نسبت به آن منطقه و جادویی که در آنجا برقرار است وظیفه‌ای دارم. فکر می‌کنم «آتابای» بخش عظیمی از تاثیرگذاری‌اش را مدیون این جادوی محیط است که وارد فیلم شده.

تاجبخش فناییان یکی از اساتید شما در دانشگاه در گفت‌وگو با خبرآنلاین از این گفته بود که روزی که شما را دیده می‌دانسته روزی ستاره می‌شوید اما این ستاره شدن ۲۰ سال طول کشیده.

۲۴سال. اولین اجرای عمومی تئاتر که داشتم سال ۷۰ در شهر میاندوآب بود که پدرم مدیر آموزش پرورش آنجا بود. تا «ایستاده در غبار» ۲۴سال طول کشید. الان هم تئاتر هامون که راه انداختیم به یک سری آدم‌هایی کمک می‌کنیم که فکر می‌کنیم بااستعداد هستند برای اینکه این فاصله زمانی ۲۴سال کمتر و کمتر شود.

شما  سال‌ها عکاس و خبرنگار بودید. شاید بهتر از هر کسی بتوانید درباره خبرنگارها نظر بدهید.

هر شغلی که سختی دارد و هر شغلی که در آن عدم امنیت کاری وجود دارد، آدم‌های مهمش را خیلی زود از دست می‌دهد. آدم‌ها تا یک جایی می‌جنگند، مبارزه می‌کنند و بعد خسته می‌شوند. یا حوزه فعالیتشان را تغییر می‌دهند یا کلا شغلشان را. برای همین فکر می‌کنم بخشی از این جایگزینی هدفمند اتفاق نیفتاده و به همین دلیل است که ما یک‌باره با پدیده‌های عجیب غریب روبه‌رو می‌شویم. من خودم سال‌ها تلویزیون و شبکه ۴ کار کردم. سال ۹۴ هم به عنوان خبرنگار می‌آمدم و می‌رفتم.

خیلی هم دور نیست. 

یک خاطره بگویم. برای کار خبری به برج میلاد و جشنواره می‌آمدیم. فیلم‌ها را هم می‌دیدیم. خیلی هم به من برمی‌خورد که سینماگران تحویل نمی‌گرفتند و گفتگو نمی‌توانستم بگیرم. اولین خاطره‌ای که من از بعد از بازیگر شدنم دارم، فردای نمایش «ایستاده در غبار» بود. در برج میلاد من در صف بودم که بروم در یک سالن، یک‌باره سه تا عکاس دوربین به دستم به سمتم آمدند، من ناخودآگاه خودم را کشیدم کنار و فکر کردم پشت سرم کسی است که می‌خواهند از او عکس بگیرند. بعد اسمم را صدا زدند، من برگشتم و از من عکس گرفتند.

به دلیل همین سابقه رابطه شما با خبرنگارها خوب است؟

بله. به همین دلیل بعد از نشست‌ها خودم دنبال خبرنگارهایی هستم که با آنها گفتگو کنم.

به نظر می‌رسد در سینما یک چنددستگی به وجود آمده. تحلیل شما چیست؟

من فکر می‌کنم باید به آدم‌ها حتی برای اشتباه کردن فضا داد. در نهایت این اشتباه است که کاراکتر ما را می‌سازد. چون خودم زیاد اشتباه کردم یک مقدار با دوستان احساس همدردی می‌کنم. به نظرم چه آن آدمی که اشتباه می‌کند و چه آن فردی که درباره‌اش اشتباه شده همه سرمایه‌های سینما هستند. قرار نیست که لشکرکشی شود. ممکن است یک نفر به هر دلیلی عصبانی شود و یک حرفی بزند، فرقی نمی‌کند بازیگر باشد یا کارگردان و یا هر صنف دیگری؛ گاهی باید شنید  و خودت را به نشنیدن بزنی. فکر می‌کنم ناراحتی جامعه یک مقدار متاثر از اتفاقاتی است که رخ داده و همه جامعه و طبعا سینماگران مستثنی نیستند. خیلی سخت است که تو کلی طرفدار داشته باشی و کلی مخالف که اصلا دلیلش را نمی‌دانی. من اینستاگرامم را جوری بستم که صدتا هکر نمی‌تواند آن را باز کند. برای اینکه ابتذال طوری وارد خون تو می‌شود که نمی‌فهمی. ابتذال لزوما به معنای سبک زندگی نیست، به این معنی که به تو تزریق شود که چه بگویی و چه نگویی. هر چه بگویی یک عده موافق و یک عده مخالف هستند. به همین دلیل تا در موقعیت آن آدم‌ها نباشی درکش سخت است. البته گاهی هم بد نیست که بعضی مواضع مشخص شود و بدانیم چه کسی با کسی دوست است و چه کسی دشمن چه کسی است. من کلا آدم خوش‌بین و امیدواری هستم.

و نظرتان درباره شهاب حسینی؟

من چون کامل حرف‌های او را نشنیدم نمی‌توانم قضاوت کنم. اگر کامل شنیده بودم از این که موضع بگیرم ابایی نداشتم اما الان چیزی درباره‌اش نمی‌گویم. شهاب حسینی به نظرم شهاب حسینی یکی از جادویی‌ترین چشم‌های ایران را دارد. ابربازیگر است و خشمش و احساساتش واقعی است.

منبع: خبرآنلاین

تله تکنیکی | یادداشتی بر فیلم Titanic


تایتانیک جیمز کامرون تنها هیبتی تکنیکال است که قادر به رسیدن به سطحی هوشمندانه‌ از سرگرمی و هنر نمی‌شود چیزی که کامرون در آثار گذشته‌اش به آن دست پیدا کرده بود و به خوبی توانسته بود با یک روایت سرگرم کننده لحظه‌های نابی را پدید بیاورد و اسیر تکنیک‌های اضافی‌ هم نشود، در اینجا اما رابطه‌ی او با مکانیک و تکنولوژی از یک روبات جذاب و هوشمند در نابودگر و رفتن به فضا و برخورد با موجودات فضایی در بیگانه و حتی سفر جذابش به اعماق دریا در ورطه، به یک کشتی غول پیکر بی‌حس و حال تقلیل پیدا کرده، کشتی که نام فیلم را یدک می‌کشد نتوانسته تبدیل به یک شخصیت در اثر بشود و تمام آن کرین‌های عظیمی که کامرون از آن گرفته تنها نمایش حجم آن کشتی و ماکت بزرگی است که برای فیلم ساخته شده، حال این را در کنار آن عینک جناب آرنولد قرار دهیم! کامرون در نابودگر۲ با یک المان عینک یک شوخی جالب را به راه می‌اندازد که خاص شخصیتش می‌شود و هر بار که نام آرنولد و نابودگر می‌آید شمایل با عینکش در ذهنمان نقش می‌بندد این ریزه‌ کاری‌ها را در موتور سواری و آن شات گان معروف‌ هم می‌بینیم که در تایتانیک هیچ اثری از آن هوش و فراست وجود ندارد.

فیلم پر از صحنه‌های اضافی است و آن بیست دقیقه‌ی ابتدایی و نمایش تیم جستجو در اعماق دریا هیچ کمکی به روایت نمی‌کند و اگر فیلم از همان لحظه‌ای که اولین بار کشتی را در اسکله می‌بینیم شروع می‌شد هیچ لطمه‌ای به اثر وارد نمی‌شد اما بدتر از این گزافه گویی‌ها رو آوردن کامرون به نمادگرایی و شعار در این فیلم است، فیلمسازی که پیش از این مسائل جهان شمول خود را همچون نبرد خیر و شر و یا تقابل انسان و تکنولو‌ژی را با ظرافت بسیار مطرح می‌کرد در اینجا نمی‌تواند یک تفاوت فرهنگی از دو طبقه را به نمایش بگذارد و هرجا که از روایت عاجز میشود رو به سانتیمانتالیسم‌هایی می‌آورد که قرار است با پز تکنیکی که اتفاقا ایراداتی‌ هم دارد همراه با یک موسیقی که به خودی خود بد نیست این اشتباهات را پنهان کند مثلا از همان ابتدا که دو شخصیت اصلی را می‌بینیم، رز با بازی بد کیت وینسلت و جک با بازی خیلی بدتر لئوناردو دیکاپریو قرار است تفاوت یک درجه یک و درجه سه! که اشاره به طبقات تایتانیک دارد را شاهد باشیم  این لحظات را از شیوه‌ی ورود رز و جکی که در یک قمار بلیط خود را برده تا ورود به جایگاه خود در کشتی با یک تدوین موازی می‌بینیم. این تمهیدات در درجه اول باید در خدمت شخصیت‌ها قرار بگیرد تا این دو تفاوت فرهنگی را به ما نشان دهد و بعد در آن صحنه‌ی خودکشی این دو را به هم برساند، اما به همان صحنه اگر رجوع کنیم چه می‌بینیم، رز قرار است خودکشی کند، برای چی؟ ازدواج زوری؟ چرا فیلمساز شخصیت نامزد مغرور او کال هاکلی (بیلی زین) را نمی‌تواند بسازد تا علت خودکشی درست در بیاید، متاسفانه کامرون تنها با نمایش یکی دو صحنه از غم رز که اصلا خوب نیست و بازی هم خراب است می‌خواهد ما را به فاجعه‌ی خودکشی برساند تا کار را با تردید احمقانه رز در صحنه‌ای که مثلا با لیز خوردنش و نجات توسط جک اتفاق می‌افتد کمی‌ هم دلهره آور نمایش دهد، بماند که در همان صحنه گفتگو و قبل از آن بارها سر بازیگران از قاب خارج می‌شود و بنظر می‌رسد فیلمبرداری راسل کارپنتر تنها قادر به نمایش اجسام بزرگ است که آن‌هم گاهی بسیار شناور و توی ذوق زننده هستند اما در ادامه‌ هم کارگردان نمی‌تواند تفاوت نگاه این دو شخصیت را بسازد، مثلا علاقه‌ی رز را به جک و زندگی او را نمی‌فهمیم، نه حداقل با صحنه‌های بسیار سطحی چون نگاه رز در میز صبحانه به دختر  بچه‌ای که با دیسیپلین بسیار خود را آمده می‌کند یا نشان دادن سرخوشی طبقه‌ی پایین با آن رقص آوازشان و…. وقتی این نمایش‌ها به درستی شکل نمی‌گیرد هدف بزرگتر و مسائل عمیق‌تر دیگر روی هوا است اینکه بگوییم غرق شدن سه طبقه کشتی در یک شب هولناک به معنی مشیت الهی و در جواب دیالوگ ابتدایی است که از زبان آنتاگونیست فیلم یعنی هاکلی می‌شنویم: که هیچ طوفانی نمی‌تواند این کشتی را غرق کند. مثلا خواسته شده ناچیز بودن انسان را در برابر طبیعت و خدا نشان دهد و یا کامرون خواسته نظام سرمایه داری را زیر سوال ببرد و نقدی به طبقه بالای جامعه داشته باشد و….. این‌ها همه شوخی است! البته این به آن معنا نیست که کامرون نمی‌خواسته که اینگونه باشد که اتفاقا در اینجا به دنبال چنین مسائلی بوده اما این دنبال کردن به  هیچ جا نمی‌رسد و تبدیل به یک معنای عمیق نمی‌شود چون فیلم ساز در تله‌ی تکنیک و مفهوم قرار گرفته و صحنه‌های بسیار نمادین و بدی را همچون زمانی که کشتی در حال غرق شدن است و کشیشی دعا می‌خواند و مردمی او را گرفتند و…… میبینیم که سراسر شعار زده است.

هرچند تایتانیک ویژگی‌هایی هم دارد که صرفا در بحث تکنیکی دارای ارزش گذاری هستند اینکه فیلم همچنان بعد از گذشت بیست سال جلوه‌های ویژه‌ی خوبی دارد به این دلیل است که کامرون تا جایی که توانسته از جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری دوری کرده و با ساخت یک ماکت عظیم از کشتی که تقریبا اندازه واقعی تایتانیک بوده توانسته تازگی را حفظ کند که متاسفانه این کار عظیم او در کنار دکور‌های عظیم و پر جزئیاتش و همچنین تحقیق بسیاری که انجام داده همچون رفتن به اعماق اقیانوس و دیدن کشتی از نزدیک و مطالعه در مورد ساختار کشتی نتواسته نه این کشتی را به شمایل و شخصیتی در خدمت فیلم در بیاورد و نه کمکی برای شخصیت‌های انسانی‌اش باشد. اما از نقاط قوت دیگر فیلم موسیقی جیمز هورنر فقید است که اگر نبود خرابکاری‌های کامرون خیلی بیشتر به چشم می‌آمد همچون همان صحنه‌ی معروف غروب آفتاب که چند روز وقت کامرون را گرفته و بسیار بد است،  در همان صحنه دوربین با یک حرکت کرین عظیم از لوانگل کشتی به های انگل می‌رود و خودنمایی این حرکت به حدی است که حس صحنه را می‌شکند تنها همان موسیقی هورنر است که کمی تلطیفش می‌کند اما باز هم نمی‌شود از آن چشم پوشی کرد. و اما آخرین نکته‌‌ی مثبت را بازی برنارد هیل یعنی کاپیتان کشتی می‌دانم که حضور بسیار کمی در صحنه دارد با این‌حال یکی دو نگاه خوب از او می‌بینیم که همین  نگاه‌ها خیلی جلوتر از بازیگران صاحب نامی چون دی‌کاپریو و وینسلت است.

متاسفانه باید بگویم که تایتانیک اثری بد از کارگردانی خوب است، فیلمسازی که به هر آنچه که می‌خواسته رسیده، کامرون هم مورد توجه مردم بوده و هم منتقدان هم در فصل جوایز موفق بوده و هم گیشه‌های فروش را فتح کرده که تایتانیک سهم زیادی از آن فروش و جوایز است، این اثر که به صورت مشترک با دو فیلم ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه و بن هور با بردن یازده اسکار از پر افتخارترین آثار تاریخ سینما در این مراسم است و همچنین  یک دهه پر فروش‌ترین فیلم تاریخ سینما بوده متاسفانه فیلمی است که این جمله از شکسپیر را برایمان تداعی می‌‌کند: قصه‌ی پر هیاهو و آشوب دلالتی است بر هیچ.

تریلر کامل فصل سوم سریال Westworld منتشر شد


شبکه HBO تریلر کامل جدیدی از فصل سوم بسیار مورد انتظار Westworld را پخش کرده که نشان می‌دهد میزبان‌هایش در فصل جدید راه‌شان به دنیای واقعی را پیدا کرده‌اند و هر کدام در مسیر جدید، انفجاری سرنوشت قرار‌ گرفته است. شما خوانندگان عزیز سینما فارس می‌توانید این تریلر را در انتهای خبر مشاهده کنید.

این سریال از روز یکشنبه، ۱۵ مارس (۲۵ اسفند)، ۷۰ دقیقه‌ روی آنتن شبکه HBO می‌رود.

بازیگران جدید سریال عبارتند از: آرون پل (Aaron Paul)، لنا ویث (Lena Waithe) و مارشان لینچ (Marshawn Lynch) و وینست کاسل (Vincent Cassel). آن‌ها به بازیگرانی همچون ایوان ریچل وود (Evan Rachel Wood)، تاندی نیوتون (Thandie Newton)، اد هریس (Ed Harris)، جفری رایت (Jeffrey Wright)، تسا تامپسون (Tessa Thompson)، لوک همسورث (Luke Hemsworth) و رودریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) پیوسته‌اند.

فصل سوم از فصل‌های قبلی کوتاه‌تر خواهد بود و بجای ۱۰ قسمت، ۸ قسمتی است. هنوز مشخص نشده مدت زمان هر قسمت طولانی‌تر شده یا نه.

سریال Westworld، ادیسه تاریک درباره طلوع آگاهی ساختگی و تولد شکل جدیدی از زندگی روی زمین است که برنده جایزه امی شده و جاناتان نولان (Jonathan Nolan) و لیزا جوی (Lisa Joy) به همراه جی جی ابرامز (J. J. Abrams)، ریچارد جی لوییز (Richard J. Lewis)، روبرتو پاتینو (Roberto Patino)، آتنا ویکام (Athena Wickham)، و بن استفنسون (Ben Stephenson) تهیه‌کنندگان اجرایی آن هستند.

کمپانی Kilter Films و Bad Robot Productions این سریال را با مشارکت Warner Bros. Television می‌سازند. این سریال براساس فیلمی نوشته مایکل کریچتون (Michael Crichton) است.

منبع: ComingSoon

نقد فیلم Brightburn | هبوط یک ضدقهرمان


فیلم Brightburn با ارائه‌ی ایده‌ی داستانی جذاب سوپرمنی شرور در قالب یک پسربچه، قصد دارد ما را از چنگال فیلم‌های یکنواخت مارول و دی‌سی نجات دهد اما به فجیع‌ترین شکل ممکن شکست می‌خورد.

اصولا همیشه داستان‌های برخلاف جریان اصلی از جذابیت‌های زیادی برخوردار بوده است. داستان‌هایی که معمولا با پرسش‌هایی نظیر “چه اتفاقی می‌افتاد اگر؟” شروع می‌شوند. در برایت‌برن پرسش این است که اگر سوپرمن به جای یک ابرقهرمان تبدیل به یک ضدقهرمان یا ویلن می‌شد، چه اتفاقی رخ می‌داد. کانسپتی که می‌تواند یکی از جذاب‌ترین ایده‌های داستانی باشد در میان فیلم‌های ابرقهرمانی حال حاضر که همه تقریبا یک روند را دارند. البته هسته‌ی داستانی فیلم چیز نو و جدیدی نبوده است و در گذشته در قالب کامیک‌ بوک‌ها و فیلم‌هایی به موارد این چنینی پرداخت شده است اما تا قبل از این فیلم، ایده‌ی سوپرمنی شرور در مدیوم سینما دست نخورده بود و متاسفانه اولین حضور این گونه او در سینما به یکی از ناامیدکننده‌ترین فیلم‌های چندسال اخیر تبدیل می‌شود. فیلمی که بی‌شباهت به ساقه طلایی در پوسته‌ای از کیت‌کت نیست.

دیوید یارووسکی در مقام کارگردان، مارک و برایان گان در مقام فیلمنامه نویس و در نهایت جیمزگان پرآوازه در مقام تولیدکننده در پشت صحنه فیلم حضور داشته‌اند. البته حضور جیمزگانی که خود دستی بر ساخت فیلم‌های کامیک بوکی موفقی نظیر محافظین کهکشان داشته است، در مقام تولید کننده هیچ اثری بر محتوای فیلم نگذاشته است و بیشتر جنبه بازاریابی داشته است. بازاریابی که البته تاقبل از انتشار فیلم و نمرات آن به خوبی جواب داده بود و طرفداران فیلم‌های ابرقهرمانی و کامیک بوکی با دیدن کانسپت داستان و نام جیمزگان در کنار اثر خود را به آب و آتش می‌زدند. سینه‌فیل‌هایی که با دیدن تریلر به وجد آمده بودند و برایت‌برن را درب خروج اضطراری از ساختمان پرشده از فیلم‌های ابرقهرمانی یکنواخت می‌دیدند. پس از عرضه‌ی فیلم در ۲۰۱۹ حال به نظر می‌رسد فیلم را باید در همان قبری انداخت که در گذشته Glass را خاک کردیم.

داستان فیلم با سکانسی شروع می‌شود که تمرکز خود را برروی کتاب‌هایی می‌گذارد که نشان از بچه دار نشدن زوجی می‌دهند. زوجی که در تلاش‌اند بچه دار شوند در شبی، شیئی ناشناخته‌ای را که از آسمان در جنگل نزدیک ملکشان سقوط می‌کند را می‌یابند. شیئی که با توجه به فلش فوروارد فیلم به ۱۲ سال بعد متوجه می‌شویم سفینه‌ای بوده که حامل یک نوزاد بیگانه است. تا اینجا داستان بی‌شباهت به اریجین سوپرمن نیست. در نهایت این زوج تصمیم می‌گیرند که کودک را موهبتی از آسمان دانسته و او را به فرزندی بپذیرند. همه چیز عادی و نرمال به نظر می‌رسد تا این که یک شب سفینه‌ای که توسط این زوج داخل انبار پنهان شده است به نحوی با برندون ارتباط برقرار می‌کند و به نوعی دکمه خشونت او را کلیک می‌کند. بزرگ‌ترین نکته‌ی مثبت فیلم را می‌توان همین ایده داستان دانست. چه کسی بدش می‌آید سوپرمنی شرور را تماشا کند. متاسفانه به پتانسیل این ایده بهای کافی داده نشده است و فیلم در حد یک ایده مانده است. اولین مشکل فیلم این است که تکلیفش با خودش معین نیست. نمی‌داند می‌خواهد یک فیلم ترسناک باشد یا درامی ابرقهرمانی یا هردو زیرا در اجرای صحیح المان‌های هر ژانر شکست می‌خورد. از جامپ اسکر بیخود، قابل پیش‌بینی و کلیشه‌ای اوایل فیلم در انبار گرفته تا قایم باشک بازی‌های برندون در سکانس‌‌هایی که مربوط به خاله و شوهرخاله‌اش است. حتی خشونت اسلشری که بر قربانیان فیلم وارد می‌شود قابل درک نیست. مشکل این سکانس‌ها خشونت زیاد نیست، مشکل نحوه‌ی تحول برندون و به وجود آمدن نفرتی در اوست که نتیجه‌اش این خشونت زیاد است و از آن جائی که در ادامه به تحول برندون می‌پردازیم در همین حد بدانید که این حجم از خشونت برندون منطقی نیست. از آن طرف بخش درام فیلم تمام مشکلات را در خود جمع کرده است و بخش سوپرهیرویی آن عملا به سکانس‌های سلاخی کردن قربانیان توسط برندون خلاصه می‌شود که همان هم با تدوین ضعیف و موسیقی‌هایی کلیشه‌ای و بدون خلاقیت بیشتر اعصاب خورد کن است. البته جلوه‌های ویژه‌ی این بخش‌ها و دیگر سکانس‌های فیلم با توجه به بودجه‌ی محدود و تقریبا هفت میلیون دلاری رضایت بخش است.

اکثر مشکلات فیلمنامه‌ی برایت‌برن به نحوه تحول شخصیتی برندون به یک آنتاگونیست بی‌رحم برمی‌گردد. مشکلی که حکم شمشیر دولبه را در این نوع داستان‌ها دارد که یک لبه‌ی آن موفقیت داستان است و لبه‌ی دیگر آن شکستی غیرقابل جبران. برایت‌برن در دومی موفق‌تر ظاهر شده است و روند شکل‌گیری و تحول برندون از یک شخصیت مثبت به منفی انگار اصلا وجود ندارد چه برسد به اینکه خوب و بد آن قابل بررسی باشد. این مشکل از همان اول فیلم دیده می‌شود و هیچ توضیحی در مورد سفینه که از کجا آمده و چگونگی ارتباط او با برندون داده نمی‌شود و برندون با شنیدن چندین کلمه که در نهایت به عبارت “دنیا را بگیر” ترانزلیت می‌شود و انگار خشونت وجود او را ناخونک می‌زنند، شروع به انجام کارهای بی‌رحمانه می‌کند. حتی ما قبل از این یک کار خوب از او در طول فیلم نمی‌بینیم که بگوییم او از خوب به بد تغییر کرده است. برندون حتی دست تنها کسی که در مدرسه با او خوب رفتار کرده است را خورد و خمیر می‌کند و نمی‌خواهد بپذیرد که یهویی ظاهر شدن او در خانه‌ی هم‌کلاسیش کار اشتباهی بوده است. به صورت کلی روند تکامل شخصیتی او اصلا طی نمی‌شود و مخاطب خود را در میان صحنه‌های سلاخی می‌بیند و هیچوقت از انگیزه‌های او با خبر نمی‌شود. فیلم انگار قصد ندارد به پیشینه‌ی این بیگانه بپردازد و بیننده نمی‌تواند تشخیص دهد آیا کارهای برندون تصادفی است؟ با توجه به پرداخت به بعضی از مسائل گریبان‌گیر نوجوانان در بلوغ آیا کارهای او صرفا جامعه ستیزی است؟ یا … و این گونه سوالات هیچوقت پاسخ داده نمی‌شوند و عملا هیچ‌گونه همذات پنداری و ارتباطی توسط بیننده با برندون برقرار نمی‌شود. اوج این مشکل را زمانی می‌توان یافت که برندون هواپیمایی را در سکانس‌های پایانی فیلم به طرز تارگریان واری نابود می‌کند. حداقل شخصیت‌هایی که در اواسط و پایان فیلم به دست او کشته می‌شوند، ارتباطی به ظاهر ناخوشایند با او داشته‌اند اما در این مورد نابودکردن هواپیما ما را یاد آتش زدن شهر توسط دنریس با اژدهایش می‌اندازد. حداقل آن جا سریال قصد دارد با پرداخت به ژن دیوانه‌ی تارگریان‌ها روی این مشکل سرپوش بگذارد اما در این فیلم حتی این نوع سرپوش گذاری را هم نمی‌توان پیدا کرد. در سکانسی که توری قصد کشتن برندون را دارد، برندون با بیان کردن دیالوگی کل فیلم را زیر سوال می‌برد. او در این صحنه می‌گوید که می‌خواهم کار خوب انجام دهم. مضحک بودن این جمله به این دلیل است که او هیچ کار مثبتی در طول فیلم عملا انجام نداده است.

در باب مقایسه فیلمی نظیر “Chronicle” و سریال “The Boys” را داشته‌ایم که هرکدام روند تحول شخصیت‌ها را از مثبت به منفی به خوبی نشان داده‌اند و مخاطب توانایی برقراری ارتباط با آن‌ها را داشته است و حداقل از انگیزه‌های آن‌ها باخبر بوده است. در هر صورت هر ضدقهرمانی انگیزه‌های خود را دارد و این عنصر در برایت‌برن نادیده گرفته شده و حتی تاثیرش را بر صحنه‌های اکشن و اسلشری فیلم نیز گذاشته است. صحنه‌هایی که از زاویه دید قربانی روایت می‌شوند و انگار در حال تماشای سری فیلم‌های جمعه سیزدهم یا هالوین هستیم. فیلم همچنین پراست از حفره‌ و باگ‌های داستانی که به عنوان مثال می‌توان از ساب پلات برندون با خاله‌اش نام برد. در این ساب پلات برندون می‌خواهد خاله‌اش را به نوعی متقاعد کند که شرایطش را به کلانتر اطلاع ندهد و به نوعی در حال تهدید نیز است. چرا او باید در عوض این که جان کلانتر را بگیرد خاله خودش را تهدید می‌کند مگر نمی‌تواند. این حفره‌ها شامل تصمیمات احمقانه‌ی کایل پدر برندون هم می‌شود. او با وجود این که می‌داند نوآه مشروبات الکی مصرف کرده است بازهم اجازه می‌دهد او تنها رانندگی کند و مسخره ترین تصمیم او تلاش برای کشتن برندون با اسلحه‌ی شکاری است. ناسلامتی کایل زودتر از بقیه‌ی شخصیت‌ها از قدرت‌های خاص او آگاه شده بود. حتی در سکانسی که مامورین پلیس برای بررسی به خانه توری می‌روند، پس از تکه تکه شدن کلانتر به دست برندون مامور دیگر را می‌بینیم که به جای فرار به طرز احمقانه‌ای به دنبال پیداکردن سوپرمن شرور قصه‌ی ما و کشتن او با شاتگان است. این تصمیمات ما را بیشتر به یاد تصمیمات احمقانه‌ی کاراکترهای فیلم‌های ترسناک می‌اندازد.

شاید بتوان تمرکز اصلی فیلم را توری دانست. هرچند تمرکز اصلی فیلم به ظاهر برروی جلوه‌های تصویری و دیوانه‌بازی‌های برندون بوده است اما از لحاظ آرک داستانی و شخصیتی تمرکز بیشتر برروی این شخصیت بوده است. این تمرکز در رابطه با این می‌باشد که آیا عشق مادری می‌تواند بر حقیقت شیطانی بودن فرزند سرپوش بگذارد. ایده‌ای که جذاب به نظر می‌رسد اما مانند دیگر بخش‌های داستان پرداخت کافی نشده است. الیزابت بنکس که بیشتر در آثار کمدی نقش آفرینی کرده است اگر از کارهای کمدی او فاکتور بگیریم، در این فیلم شاهد یکی از بهترین بازیگری‌های او هستیم. کایل برایر با بازی دیوید دنمن به عنوان پدر برندون شیمی چندان خوبی با توری ایجاد نمی‌کند. هرچند هر از گاهی با یک سری دیالوگ‌های فان و خنده‌دار، این رابطه مقداری جلو می‌رود و پرداخت می‌شود اما به صورت کلی چنگی به دل نمی‌زند. جکسون ای دان که نقش برندون را اجرا می‌کند پتانسیل اجرای این نقش را با بازی مرموزانه‌ی خود به خصوص با اعضای صورت نظیر چشم‌ها را داشته است اما به دلیل فیلمنامه‌ی بد بازی او در نهایت به چشم نمی‌آید.

درنهایت “برایت‌برن” چیزی بیشتر از یک ایده‌ی پرداخت نشده نیست و به مثابه‌ی نسخه‌ی طولانی تری از تریلرش است که شاید تنها دلیل دیدن آن را بتوان تماشای اندکی از قدرت‌های سوپرمن در کالبدی از شرارت دانست.

اولین تصویر از ماتریکس ۴ منتشر شد


تصویر جدیدی از صحنه فیلم‌برداری The Matrix 4 در سان فرانسیسکو منتشر کرده که کری-آن موس (Carrie-Anne Moss) و کیانو ریوز (Keanu Reeves) در نقش ترینیتی و نئو برای اولین بار در این ۱۷ سال دیده می‌شوند. جزئیات مربوط به فیلم هنوز مشخص نشده‌اند. وقتی تولید این پروژه برای اولین بار اعلام شد، شایعه شد مورفوس در قالب شخصیت جوانی در فیلم حضور خواهد داشت. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

لانا واچوسکی (Lana Wachowski) این فیلم را با فیلم‌نامه‌ای از الکساندر همون (Aleksandar Hemon) و دیوید میچل (David Mitchel) کارگردانی می‌کند و یحیا عبدالمتین (Yahya Abdul-Mateen)، جاناتان گروف (Jonathan Groff)، توبی آنوومر (Toby Onwumere)، ارندیرا آیبارا (Erendira Ibarra)، نیل پاتریک هریس (Neil Patrick Harris)، و جسیکا هنویک (Jessica Henwick) بازیگران آن هستند. جادا پینکت (Jada Pinkett) که آخرین بار در The Matrix: Reloaded دیده شد، با موس و ریوز به این فرنچایز بازگشته است. گرچه، بازیگرانی همچون هیوگو ویوینگ (Hugo Weaving) و لورنس فیشبرن (Laurence Fishburne) در این سری حضور ندارند و برای خیلی‌ها این سوال پیش آمده که چگونه اسمیت و مورفوس در فیلم تعامل دارند. هنوز جواب این سوال مشخص نیست اما فقط فهمیدیم ترینیتی و نئو مجددا همدیگر را ملاقات می‌کنند.

گویا ترینیتی باز راهنمای نئو است و جایگزین نقش مورفوس شده است. و اینکه ترینیتی روی لباس چرم سیاه خود، نشان متفاوتی دارد اما نئو بیشتر ظاهر جان ویک را دارد. ظاهر جدید نئو و شایعه حضور مورفوس جوان، حاکی از این است که زندگی اینها در ماتریکس ۴ مکمل هم است.

ماتریکس ۴ در تاریخ ۲۱ مارس ۲۰۲۱ (اول فروردین ۱۴۰۰) همزمان با جان ویک: فصل چهارم اکران می‌شود. شاید دلیل ظاهر جان ویکی ریوز همین باشد. با جریان داشتن تولید فیلم، باید منتظر جزئیات بیشتری بود و شمارش معکوس برای اولین تریلر فیلم آغاز می‌شود.

 

منبع: اسکرین رنت

اولین تصویر از وودی هرلسون در ونوم ۲ منتشر شد


تام هاردی (Tom Hardy) بازیگر فیلم Venom 2 عکس جدیدی از وودی هرلسون (Woody Harrelson) در نقش قاتل زنجیره‌ای، کلتوس کسدی، در این دنباله منتشر کرده است. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

مارول بعد از Spider-Man 2 و شکست آن، شانس خود را یکبار دیگر با ونوم امتحان کرد. علاوه بر تام هاردی در نقش ادی بروک، این فیلم با هرلسون در نقش کسدی کلید خورده و او در فیلم دوم تبدیل به ابر تبهکار سیمبیوت، کارنیج، خواهد شد. این فیلم در باکس‌ آفیس ۸۵۶ میلیون دلار فروخت و سری دومش در دست ساخت قرار دارد و هرلسون نقش مقابل هاردی است و نئومی هریس (Naomie Harris) عشق کسدی، شریک، خواهد بود. این دنباله طی ۸ هفته فیلم‌برداری شد و انتظار می‌رود ماه اکتبر ‌اکران شود. حالا هاردی عکسی از کسدی در این دنباله منتشر کرده است. این بازیگر این عکس را در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرد و زیر آن نوشت: سلام کلتوس. هرچند هاردی این عکس را از روی صفحه‌اش پاک کرده، می‌توانید در قسمت زیر آن را مشاهده کنید:

کسدی در طول فیلم ونوم در زندان به سر می‌برد و جای تعجب ندارد که کمی متفاوت بنظر برسد. بنظر می‌رسد هرلسون موی مسخره‌ای دارد که شاید برای طرفداران عاشق کلاه گیس قرمز او ناامید کننده باشد. البته، طرفداران بیشتر منتظر تغییر او به کارنیج هستند. فیلم اول بخاطر CGI مشکوک مورد انتقاد قرار گرفت و به همین دلیل کارنیج تا اتمام تدوین نشان داده نخواهد شد. این درباره تصویر شریک هم صدق می‌کند. فرانسس لوییز برینسون که انتظار می‌رود در دنباله شاهد حضورش باشیم، به همراه کسدی و شریک، تهدیدهای اولیه ونوم ۲ هستند و گویا ونوم ۲ ترس و رعب بیشتری نسبت به فیلم اول ایجاد خواهد کرد. از طرفی فیلم در دستان اندی سرکیس (Andy Serkis) کاربلد است.

تصور می‌شود ونوم ۲ در سال ۲۰۲۲ اکران گردد.

منبع: اسکرین رنت

فروش امتیاز فیلم اکشن و مهیج Honest Thief با حضور لیام نیسون به کشور انگلستان


کمپانی Signature Entertainment، امتیاز انگلستان و ایرلند را برای فیلم اکشن و مهیج Honest Thief (سارق روراست)، با هنرمندی لیام نیسون (Liam Neeson)، کیت والش (Kate Walsh)، جای کورتنی (Jai Courtney)، جفری دونوون (Jeffrey Donovan)، آنتونی راموس (Anthony Ramos)، و رابرت پتریک (Robert Patrick)  به دست آورده است. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

این فیلم را مارک ویلیامز (Mark Williams) – که خالق و تهیه‌کننده سریال Ozark (اوزارک) از شبکه نتفلیکس و تهیه‌کننده The Accountant (حسابدار) محصول وارنر بروس نیز بود، کارگردانی می‌کند. در این فیلم، نیسون نقش یک سارق بانک را ایفا می‌کند که تلاش می‌کند تغییر کند وقتی که عاشق زنی (با بازی والش) می‌شود که در یک صندوق امانات کار می‌کند، جایی که آن سارق پولش را مخفی کرده است. وقتی پرونده این سارق به دست یک مأمور فاسد FBI (با بازی کورتنی) می‌افتد و این سارق مجبور می‌شود برای نجات خودش و زن مورد علاقه‌اش مخفی شود، گرفتاری‌هایی پیش می‌آید.

قرارداد این فیلم توسط لیزا ویلسون (Lisa Wilson): شریک و یکی از مؤسسان کمپانی Solution Entertainment Group و مارک گلدبرگ (Marc Goldberg) از طرف کمپانی Signature مورد مذاکره قرار گرفته است. برایر کلیف (Briar Cliff) هم امتیاز آمریکا برای این فیلم پرفروش را به دست آورده است.

الیزابت ویلیامز (Elizabeth Williams): مدیر یکی از بخش‌های کمپانی Signature گفت:

ما از این‌که امتیاز فیلم Honest Thief با هنرمندی یکی از برجسته‌ترین هنرپیشه‌های دنیا یعنی لیام نیسون را به دست آورده‌ایم، بسیار خوشحال هستیم. مخاطبان انگلیسی و ایرلندی، این فیلم اکشن نفس‌گیر با یک داستان پیچیده و با حضور لیام در نقش اصلی به عنوان یک سارق سابق بسیار حرفه‌ای که فقط سعی می‌کند کار درست را انجام دهد، را دوست خواهند داشت. اکران این فیلم، اکران مهمی برای Signature در سال ۲۰۲۰ خواهد بود، و افزوده شدنش به لیست پروژه های این کمپانی نشان می‌دهد که هدف این کمپانی همواره اکران هیجان‌انگیزترین فیلم‌های مستقل در بازار بوده است.

فیلم‌های دیگر کمپانی Signature در سال ۲۰۲۰ عبارت‌اند از: Escape From Pretoria (فرار از پرتوریا) با هنرمندی دنیل رادکلیف (Daniel Radcliffe)، تریلر The Wolf Hour (ساعت گرگ) با حضور نآومی واتس (Naomi Watts)، فیلم متعلق به جشنواره فیلم برلین: Persian Lessons (درس‌های پارسی)، فیلم The Iron Mask (ماسک آهنی) با بازی آرنولد شوارزنگر (Arnold Schwarzenegger)، و The Catcher Was A Spy (دریافت‌کننده جاسوس بود) با نقش‌آفرینی پاول رود (Paul Rudd).

منبع: Deadline

The Banshees of Inisheer عنوان فیلم جدید مارتین مکدونا با حضور کولین فارل و برندان گلیسون خواهد بود


عنوان فیلم بعدی مارتین مکدونا (Martin McDonagh)، که فیلم‌برداری اش تابستان امسال کلید می‌خورد و کولین فارل (Colin Farrell) و برندان گلیسون (Brendan Gleeson) در نقش‌های اصلی آن حضور خواهند یافت، The Banshees of Inisheer خواهد بود. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

این پروژه، که مارتین حقوق جهانی‌اش را در کمپانی Searchlight Pictures برپا کرده است، همکاری مجددی را میان مارتین و بازیگران فیلم In Bruges (در بروژ) یعنی کولین فارل و برندان گلیسون رقم خواهد زد.

فضای فیلم The Banshees of Inisheer در جزیره دور افتاده‌ای در ایرلند طراحی شده است، و فارل و گلیسون نقش دو دوست دیرینه را ایفا می‌کنند که وقتی یکی از آن‌ها به طور ناگهانی به رابطه‌شان پایان می‌دهد و باعث نتایج هشداردهنده‌ای برای هر دوی آن‌ها می‌شود، آن‌ها خود را در بن‌بستی گرفتار می‌یابند. کمپانی‌های Film 4 و CAA Media Finance تأمین بودجه این پروژه را برعهده دارند.

مکدونای نویسنده و کارگردان، در ساخت کمدی سیاه In Bruges، محصول سال ۲۰۰۸ و بر اساس فیلم‌نامه‌ای نوشته خودش، با فارل وگلیسون، و هم‌چنین رالف فینس (Ralph Finnes) کار کرده بود، فیلمی که در آن فارل نقش یک آدم‌کش حرفه‌ای را بازی می‌کرد که کاری را سرسری انجام می‌دهد و به شهر زیبایی در بلژیک آورده می‌شود تا از زندگی لذت ببرد قبل از این‌که توسط همکاری (با بازی گلیسون) مورد آسیب و صدمه قرار بگیرد. این آدم‌کش حرفه‌ای به علت موفقیت در همان کار سرسری- که کودکی به قتل می‌رسد- تصمیم به خودکشی می‌گیرد، و وقتی دوستش او را از تلاش برای خودکشی منع می‌کند و خودش از کشتن او نیز امتناع می‌کند، هردوی این قاتل ها توسط رئیس شرورشان (با بازی فینس) هدف گرفته می‌شوند. این فیلم به عنوان نخستین تجربه کارگردانی مکدونا، بسیار موفقیت‌آمیز بود.

مکدونا فیلم قبلی‌اش تحت عنوان Three Billboards Outside Ebbing, Missouri (سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری) را برای کمپانی Searchlight ساخت، که برای نقش‌آفرینی فرانسز مکدورمند (Frances McDormand) و سم راکول (Sam Rockwell)، برنده جایزه اسکار گردید.

کمپانی Blueprint Pictures به عنوان تهیه‌کننده، فیلم The Banshees of Inisheer را پشتیبانی می‌کند، و گراهام برودبنت (Graham Broadbent)، پیتر زرنین (Peter Czernin)، و مکدونا از تهیه‌کنندگان این پروژه هستند. و دیارموید مککئون (Diarmuid McKeown)، بن نایت (Ben Knight)، دنیل باتسک (Daniel Battsek)، و اولی مدن (Ollie Madden) از تهیه‌کنندگان اجرایی این فیلم می‌باشند.

منبع: Deadline